Wednesday، December 23، 2009

سال‌ها بعد در کتاب‌های تاریخ

صادقانه بگم. با شرم. شرمنده‌ی پیرمرد مظلومی که سال‌ها نه فقط حکومت، بلکه همین خود ماها هم بهش ظلم کردیم. با نادیده گرفتنش و تحقیرش با جوک‌های‌مان. اما حالا دیگه اتفاق افتاده و بین‌مان نیست. من بر خلاف خیلی‌ها که معتقدند الان وقتش نبود، نباید حالا این اتفاق میفتاد؛ به نظرم درست همان موقع که باید، اتفاق افتاد. همین روزهای برگزاری نمایش پاره شدن یک عکس. فقط فکر کنید درست همان روزها که مردم با بی‌خیالی رد شدند از کنار پاره شدن و آتش زدن عکس مردی که تمام رسانه‌های دولتی خودش را از وسط پاره کرده، چطور برای آن دیگری دارند عزاداری می‌کنند؟

فقط تصور کنید؛ سال‌ها بعد همین‌ها را در کتاب‌های تاریخ بخوانند. شاید فکر کنند خودمان ساخته‌ایم تا هیجان اتفاقات این روزها را زیاد کنیم. از همان دروغ‌پردازی‌های متعارف برای نقل تاریخ. اما به خدا قسم همین طور اتفاق افتاد. همین طور که دارید در کتاب‌ها می‌خوانید: یک بابایی به سرش زد تقلب کند و دنبالش هم کودتا. بعدش هم همین طور اتفاق بود که پشت هم پیش آمد. و حالا هم که می‌بینید دیگه که کجا ایستاده‌ایم.

2 نظرات:

کورسو گفت...

جک ساختیم و می سازیم و خواهیم ساخت برای هر صاحب منصبی تا فراموش نکنه ما هستیم، جک نساختیم و نخواهیم ساخت برای کسی که فاصله گرفته از هر منصبی

shokoufeh گفت...

آره واقعا، اگه یکی بیاد از آنچه بر سرمون گذشته بنویسه،" شاهنامه 2" میاد بیرون. که ایندفعه اسمشو میذاریم "مردمنامه". اگر هم بخوان فیلم یا سریالشو بسازن انصافا "افسانه جومونگ" رو میذاره جیب بغلش.