Friday، December 25، 2009

نه دنیامان را داریم، نه آخرت‌مان را

پیرمرد زنگ زده. میگه برو بیرون یه حال و هوایی ازت عوض بشه. سال نو است. محرمه. ببین کدام را بیشتر خوشت میاد، آن را برو. این قدر نمان تو خانه.

حالا نشسته‌ام دارم سنگ‌هام را وا می‌کنم، ببینم حالا به جز تفکراتم؛ روحیاتم با کدام یکی سازگاری بیشتری داره، همان را برم.

حالا اگه هیچ کدام را نروم؛ نه قر و بشکن و بالا، نه گریه و تو سر زدن و مشاهده صحنه‌های خونریزی، معنی‌اش چیه؟


شفاف‌نوشت: البته این را هم در نظر داشته باشید که پیشنهاد پیرمرد کمی جنبه‌ی مزاح با من را هم داشت. حالا نپرسید مزاح‌اش دیگه کجا بود؟ از همان دیالوگ‌هایی است که خودمان دو تا می‌فهمیم یعنی چه.

6 نظرات:

mah گفت...

یه چیزی می‌گم غیرتی نشی‌ها ولی من عاشق این پیرمردم. هر وقت پستی ازش می‌نویسی امکان نداره اشکم سرازیر نشه حتی اگه به قول خودت مزاح باشه. منو یاد پدرم می‌ندازه.

alieh گفت...

naghashie Godoy ro doost daram. matalebet jaleban.

محمد گفت...

چرا؟

گارسیا گفت...

چند پستی از بلاگتون رو خوندم...کلا چندین بار اومدم اینجا...اینبار تیتر پستتون کشوندم اینجا.
بله اقا نه ما دین داریم نه اخرت نه تازه آزاده ایم!!
این پیرمرد رو خیلی دوست دارم با اشنایی که با خوندن چندتا پست باهاش پیدا کردم.

گارسیا گفت...

چند پستی از بلاگتون رو خوندم...کلا چندین بار اومدم اینجا...اینبار تیتر پستتون کشوندم اینجا.
بله اقا نه ما دین داریم نه اخرت نه تازه آزاده ایم!!
این پیرمرد رو خیلی دوست دارم با اشنایی که با خوندن چندتا پست باهاش پیدا کردم.

مانی ب. گفت...

سلام
آدرس ۴دیواری تغییر کرده است:
http://4divari-mani.blogspot.com/