درخشش چشمها از زور خودشیفتگی
یک جاکلیدی خریدهام که حرف اول اسمم است. گوشهی آن هم یک قلب کوچولوی آبی رنگ. از اون آبی فیروزهایهایی که دوستش دارم. ظریف و دوست داشتنی. تا دیدمش فکر کردم این همان چیزیه که این روزها لازمش دارم تا یک کم بیشتر خودم را دوست داشته باشم. باور کنم که خودم برای خودم کافی هستم. کلیدها را ننداختهام بهش. یا کنار تخت است. یا کنار کامپیوتر. یا روی میز. هر جایی که باشم. جلوی چشمم. گاهی دستم میگیرم و لمساش میکنم. انگشتهام را میکشم روی حرف اف. روی قلب آبی.
فکر کنم تاثیر داشته. چون این روزها هر کسی من را دیده گفته قیافهات چقدر فرق کرده. فکر کنم اون برق خودشیفتگی از چشمهام پیداست. به جای برق چشمها از زور عشق به یکی دیگه. اینها که نمیدانند چه خبره.
اما در عین حال دارم آرزو میکنم باور این که "خودم برای خودم کافی هستم" دوام داشته باشه.
3 نظرات:
کاش یکی از این جا کلیدی ها من داشتم انگیزه ای برای زندکی
چه همه شباهت
من هم دیشب چا کلیدی قلب دار خریدم
من هم اول اسمم ف هست
من هم جاکلیدی رو خریدم که حالم بهتر بشه
به خاطر اينكه اسم وبلاگ من ماده موجود در اسن وبلاگ تويه كنجكاو شدم بيام سر بزنم و حالا مي بينم سبز بودن و نگاهت به زندگي هم به اينجانب ربط شديد داره.
ارسال يک نظر