Thursday، November 12، 2009

شبه روزهای پائیزی

این جا فصل زمستان شروع شده. زمستان که می‌گم فکر اون زمستان‌های واقعی برفی را نکنید ها! زمستان این جا یعنی جوک. یعنی خنک شدن هوا از غروب به بعد. فصل بارندگی هم که مدت‌هاست تمام شده. اما از دیروز بارندگی شروع شده. بی وقفه داره می‌باره. از آن طرف هم که هوا سرد. بیشتر از حد متعارفش هم سرد شده. هوا کل روز گرفته بود. زودتر هم تاریک شد. عین پاییز توی تهران شده. اون موقع‌های تهران که باید شوفاژها را روشن کنی. لباس‌های گرم را از کمد در بیاری بیرون و یکی اش را بکنی تنت. جوراب‌های پشمی، که چندساله تو کمد نپوشیده مانده، را پیدا می‌کنم و پام می‌کنم. از اون جوراب‌های پشمی‌ که طرح های رنگی رنگی دارند. از آن‌ها که روستایی‌ها می‌بافن. با این جوراب‌های روستایی دستباف تو خانه راه میرم و یاد ایران میفتم. تتمه سنگک و پنیری که برای روزهای مهم و خوب گذاشته‌ام تو یخچال، درمیارم. نان‌ها را گرم می‌کنم. پنیر لیقوان روش می‌مالم. هر از گاهی هم نگاهی به پاهای بدون صندلم پوشیده در جوراب پشمی با طرح روستایی، میندازم.

حالم بهتره. امیدوارم این بار بیشتر دوام بیاره.


خطاب به بعضی: حالا می‌بینید که بلدم از هر چیز کوچکی ذوق کنم؟ بی‌خود نیست می‌گم هنرش را دارم که از هر چیزی برای خودم دل‌خوشی بسازم و بهانه برای ذوق. اما خوب گاهی یا من کم میارم یا این روح من خسته می‌شه از این همه جنگولک بازی‌های من و شاید هم گول مالیدن سرش..

12 نظرات:

مهسا گفت...

لعنت به پاییز
من از پاییز متنفرم
از این لباس گرم پوشیدن
از اینکه دیگه نمیشه با در و پنجره باز خوابید
از سردرد های پاییزیم
پاییز
پاییز

عرفان گفت...

آخ که کمتر کسی سنگک رو مثل من می فهمه...

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

به مهسا: حالا چند همین پاییز لعنتی را نبین انوقت ازت احساست را راجع بهش میپرسم

به عرفان: عمرن

... گفت...

اینقدر خوشحال شدم که می بینم یه نفر دیگه هم خوشحاله . جدی جدی نون سنگگ با خودت بردی ؟ ایول داره .
یه دوستی داشتم که رفیق گرمابه و گلستان من بود تو ایران . وقتی رفت انگلیس زودی بهش زنگ زدم و گفتم چیزی یادت رفته بگو برات بفرستم . بهم گفت نگران هیچی نباش . من اینجا برنج دم سیاه آستانه هم پیدا کردم واسه خودم . تازه خیار شور یک و یک ایرانی هم هست اینجا . گفتی سنگگ فکر کردم بردی . یهو از حرف خودم خندم گرفت . حالا نمیدونم بردی یا اونجا گیر آوردی ؟

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

سه نقطه‌ی عزیز(که حتا ایمیل تان را هم ندارم-چشمک): سپاس برای مهربانی‌تان. اما راجع به سنگک... خانواده‌ام اخیرن اینجا بودند و برام به سفارش من از این رقم اقلام خوراکی آورده بودند. من هم قسمتی را نگه داشتم برای مواقع سرخوشی. اما دیگه این "آذوقه نوستالژیک" داره ته می‌کشه.

kaka گفت...

اين هم يك نوع فرصت طلبي از نوع كاملا روستايي اش به همراه جوراب ، سرما، نوستالژي ، نون سنگك و پنير ليقوان كه اگر پنير تبريزي بود بهتر مي شد ، است !

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

kaka عزیز درود. البته این را هم داخل پرانتز بگم که از کامنت تان سر درنیاوردم.

عرفان گفت...

من یاد اون شعر سهراب افتادم که میگه:
من الاغی دیدم یونجه را می فهمید... دور از جون خودم..

شوار گفت...

من تازه اومدم
حالا چرا تو پست لاک قرمز گفتی
زنانگی که ماه هاست تمام شده؟
چرا ماه ها؟

امیر گفت...

تمایل به تبادل لینک با سایت شما را دارم در صورت موافقت بنده را بانام
علمی,کتاب,مجله,مقاله,خبری,برنامه,جزوه,هک یا قسمتی از آن
http://oonieknafar.blogfa.com
لینک کرده سپس به من خبردهید تا شما را باچه نامی لینک کنم
با تشکر ستوده

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

به شوار: برای این که واقعن مدتهاست که همینطوره. انگار که هیج وقت زنانگی در من نبوده و من هم تجربه‌اش کردم. این قدر برام غریب و دور به نظر میاد

!! گفت...

I loved the other day rain...although it caused many difficulties.....