Wednesday، January 28، 2009

از روزنامه‌نگاری

دیدم جماعت روزنامه نگار وبلاگستان از ترک کار روزنامه نگاری و دلایل آن نوشته‌اند؛ گفتم چرا من ننویسم؟ البته چند روزی از این بحث می‌گذره. می‌شناسید که من کلن دیر می‌رسم. بعد هم اینکه خیلی طولانی شده. شرمنده‌.

هر چند که من دوره پارینه سنگی روزنامه نگار بودم. اون زمان که من شروع کردم روزنامه همشهری بزرگ‌ترین حادثه‌ی عالم مطبوعات در اون روزها به حساب میامد. فقط هم در رنگی بودن صفحاتش نبود که متفاوت بود با بقیه. مطالب و تیترهای متفاوت. خصوصن گزارش هاش. اون موقع بود که من درسش را هم خوانده بودم وارد عالم کار شدم. فکر می‌کردم یکی از بهترین راه‌های اصلاح جامعه روزنامه نگاری‌ه و مطبوعات هستند که ناجی مردمن. ایده الیست بودم خوب. همه چیز را می‌بردم تو مدل‌های جامعه‌شناختی ایده‌آلیست‌ها. روزنامه‌نگاری من دوامی نداشت. پنج سال تقریبن. روزنامه‌های همشهری، ایران. جاهای دیگه‌ای هم بود که صفحه‌هایی سیاه کرده بودم: سلام، اخبار....هر چی می‌گذشت بیشتر پی می‌بردم این کار راضی‌م نمی‌کنه. شیوه کارم را تغییر دادم. از عضو ثابت تحریریه شروع کردم حق‌التحریری کار کردن. فکر کردم این‌طور آزادی عمل بیشتری دارم. اما باز نشد. آخری‌ها به زور ادامه می‌دادم. دلم نمی‌آمد. از بس که شنیده بودم هر کس آلوده روزنامه‌نگاری بشه نمی‌تونه رهاش کنه. من هم باورم شده بود. فکر می‌کردم دلم پیش‌ش است. اگر کنار بگذارمش بعدها حسرت می‌خورم. خلاصه کنار گذاشتمش و کار پژوهش را ادامه دادم. می‌گم ادامه چون‌ که کمی قبل‌تر شروع کرده بودمش و با روزنامه‌نگاری هم‌زمان انجامش می‌دادم. کنارش گذاشتم (اگر هم بعد ها مطلبی جایی چاپ شده داشتم، تو حیطه کار روزنامه نگاری نبوده) و تا الان هم هیچ دلتنگ‌ش نشده‌ام. به نظرم بهترین و درست‌ترین تصمیم زندگیم بوده.

اما اینکه چرا کنار گذاشتم. دلایل زیاد بود.

1-من درک درستی از آن‌چه که می‌خواستم در کار به دست بیارم، نداشتم. چون تا قبل از اون دانشجو بودم و پشت میز و نیمکت. علاوه براین‌که شناخت کاملی هم از کار مطبوعاتی نداشتم. من می‌خواستم بنویسم. فکر کنم. تحلیل کنم. تغییر بدهم. فکر می‌کردم روزنامه نگاری همان کاره. البته شاید سهل الوصول‌ترین راه برای یک جوان ایده الیست تو سن و سال من همین کار بود.

الان که به اون روزها فکر می‌کنم می‌بینم برای من روزنامه‌نگاری مثل دکتر شدن یا پلیس یا خلبان شدن بچه‌ها بود. اما وقتی واردش که شدم، دیدم این همانی نیست که من می‌خوام . همه‌ی این‌هایی که گفتم را می‌خوام، اما روزنامه‌نگاری قالب مناسبی برای عملی شدن خواسته‌هام نیست.

2-همه‌مان می‌دانیم که مطبوعات در ایران یا جای فعالیت احزاب را گرفتند یا اینکه هر نشریه‌ای ارگان فلان حزب و گروه هستند. کدام روزنامه حرفه‌ای را در ایران سراغ داریم که فقط و فقط کار مطبوعاتی کند و پی رسالت رسانه‌ای خودش باشه، به دور از بازی‌های سیاسی؟

این برای منی که از سیاست به معنای عضویت در یک چارچوب بسته به نام فلان حزب و دسته و گروه فراری بوده‌ام، خوشایند نبود. برام نوشته‌ها حکم کارهای سفارشی حزبی را داشتند. برنمی‌تابیدم که اگر قرار است در مورد موضوع ایکس بنویسم، حواسم باشد که در این موضوع منافع آقا یا خانم ایگرگ از بزرگان گروه سیاسی وابسته روزنامه را هم لحاظ کنم. بعضی جاها به برخی نکات اشاره نکنم. بعضی جاها زیر سیبیلی رد کنم. در نهایت امر نتیجه‌ای را بگیرم که از اول هم قرار بوده بگیرم و به همان نتایجی برسم که از اول این‌ها می‌خواستند برسند.

تازه کار که بودم این‌ها را نمی‌دانستم. بعد از اتمام مطلب ایرادهای دبیر تحریریه شروع می‌شد که نه این طور نیست و فلان طوره. دوباره از اول بنویس. من هم می‌ماندم که این چی می‌گه. این‌ها را از کجا در میاره می‌گه. من روی موضوع کار کردم، مطالعه کردم و این‌طور نیست که این می‌گه. کمی که گذشت فهمیدم از همان ابتدا باید حساب کتاب‌های گرایش سیاسی نشریه را لحاظ کنم، حتا شده به بهای پنهان کردن واقعیت و یا وارونه نشان دادنش. بهم این احساس دست می‌داد که تبدیل شده‌ام به نوچه سیاسی این‌ها، بی آنکه بخوام.

3-بخش مادی قضیه را هم نمی‌شد نادیده گرفت. درسته برای من شیفته‌ی نوشتن و ایدالیست اصلاح‌گر پول می‌تونست فاکتور اصلی نباشه، اما فاکتور سوم یا هشتم که می‌تونست باشه. من روزگار شروع کار حتا مجانی کار کردم. پس مثل خیلی جوان‌ها دنبال پول همان اول کار نبودم. اگر بودم اصلن دنبال روزنامه‌نگاری نمی‌رفتم. اما بعد که جایی برای خودم باز کردم؛ آنقدر به بلوغ فکری رسیده بودم که برام ننگ نباشه پول درآوردن از کار فرهنگی و قلم زدن. اما می‌دیدم در ازای وقت و انرژی تام و تمامی که حتا از روزهای تعطیل و وقت استراحتم می‌گذارم، پولی دریافت نمی‌کنم. خوب اینم یک عامل دلسرد کننده قوی. الان نمی‌دانم اوضاع مطبوعات این روزها چطوره. اون روزگار کافی بود یک جوان عاشق دل‌خسته ببیند، آن‌وقت بود که مدام حق‌التحریرهاش را ار امروز به فردا موکول کنند. البته وضعیت روزنامه‌هایی با تشکیلات همشهری و ایران فرق داشت. اما بقیه‌ای که اوضاع مالی‌شان بد بود، ما جوان‌ها براشان بیگاری می‌کردیم. کافی بود ماشینی زیر پات باشه و خانه‌تان هم فلان محله. باید مجانی کار می‌کردی. اسم حق‌التحریر را که می‌شنیدند انگار که یک مارکسیست در جلسات حزبی به تمام اصول کارگری توهین کرده باشه. بی آبرو می‌شدی.

4-دلیل دیگه به تفاوت روزنامه‌نگاری و تحقیق برمی‌گشت. از نظر من روزنامه‌نگاری در مقایسه با پژوهش در سطح اما در یک محدوده بسیار وسیع یا حتا نامحدود جریان داره. این‌یکی دیگه سلیقه است. من نمی‌تونستم با این شیوه‌ی برخورد با فاکت‌ها کنار بیام. برام چالش یکی دو متغیر کوچک برای مدت‌ طولانی و در نهایت به نتیجه رسیدن جذاب‌تر بود تا نوشتن مطلبی که ده‌ها متغیر در اون غلت می‌خوره و موج می‌زنه و یک شبه و یا نهایتن یک ظرف یک هفته می‌نوشتم و فردا تحویل دبیر سرویس می‌دادم و چند روز بعد چاپ می‌شد. حتا روزنامه نگاری تحقیقی هم در مطبوعات ایران واقعی نیست. گزارش تحقیقی می‌شه فقط مصاحبه با یکی دو تا کارشناس و چند نفر از مردم عادی و بریده‌هایی از چند تا مقاله و کتاب. همین. که گاهی این کارشناس و مردم خود روزنامه نگاره!

5-مثله شدن نوشته‌هام و چاپ شدن مطالبی به اسم من در حالی که طوری کوتاه شده بودند یا چیزهایی بهشان اضافه شده بود که شباهتی به نوشته من نداشتند یا حتا تضاد داشت با نظر من؛ این‌ها از خاطره های بد منه از اون روزها. من از جمله نوادری بودم که تعصبی سر مطالبم نداشتم. یعنی تعصب بی‌جاها! اگر جا کم بود در صفحه بسیار خوب. طبیعی بود که باید کوتاه بشه. اما می‌گفتم بدهید به خودم کوتاه کنم. اگر بی‌ربط بود بعضی قسمت‌ها هم چرا که نه. تیترها طوری انتخاب می‌شدند که معنی دیگری خلاف متن داشتند. گاهی هم کوتاه می‌شد برای خاطر اگهی. خوب این هم ایراد نداشت. روزنامه باید بچرخه. اما جان من آخه نباید می‌خواندند بعد حذف می‌کردند؟ همین‌جور انگار چشم‌شان را می‌بستند هر جا شد انگشت می‌گذاشتند و حذف.

6-بعد هم این‌که می‌نوشتی بدون آنکه بدانی بازخورد پیام چقدر بوده. روزنامه‌نگاری را انتخاب کردی چون دلت می‌خواد برای مردم بنویسی. اما انگار یک چیزی نوشتی توی بطری انداختی توی آب. معلوم نیست چه اثری داشته. این هم دلیل دیگه دلسردی.

شاید اگر در دوران وبلاگ نویسی روزنامه نگار بودم کمی بیشتر می‌ماندم. چرا که این ارتباط دو طرفه به نظرم بزرگ‌ترین انقلاب رسانه‌ای است. برای تجربه این یکی که هم که شده یکی دو سالی شاید کش می‌دادم روزنامه نگاری را. علاوه بر این‌که کسی نبود که قیچی را طوری بگذاره بیخ مطلبم تا بعد چیز دیگری از توش دربیاد.

7-باور کنید هیچ حس خوبی نیست این‌که زحمت زیادی بکشی برای نوشته‌ات بعد هم مچاله بشه تو دست و سر بخوره روی شیشه برای شیشه پاک کردن. این‌را هم در نظر بگیرید که شاید حتا یک نفر هم مطلب‌تان را نخوانده باشه. یعنی تنها کارکردش همان بوده که گفتم.


8-با دوستی اخیرن در مورد کار روزنامه‌نگاری و پژوهش صحبت می‌کردم. اون که نمونه کسانی‌ه که "روزنامه نگار نبوده و نیست ، اما روزنامه نگارها را دوست داره!" در اصرار این‌که به من بقبولاند اشتباه می‌کنم و این کار جذابیت بیشتری داره و بهتر؛ پرسید: حتا اگر هم جایی مثل بی‌بی‌سی بتونی کار کنی نمیری اون‌جا؟ گفتم: دیوانه‌ام مگه تو شرایط پا در هوای فعلی اون‌جا را قبول نکنم؟ اما تا زمانی اونجا کار می‌کنم که هنوز نتوانستم کار پژوهش را در خارج از ایران پیدا کنم. نگاهم بهش اینه که این کار را فقط به دلیل پیدا نکردن کار اصلی خودم دارم انجام میدم نه بیشتر.

این‌را تعریف کردم که بدانید دلیل مهم دیگه‌ای که باعث شد کار را کنار بگذارم انگیزه و سلیقه شخصی‌ام بود. بعد که روزنامه نگاری از رویا به واقعیت تبدیل شد، فهمیدم این کار من‌را ارضا نمی‌کنه.

9- تمام چند سال کار روزنامه نگاری من مربوط به دوران قبل از اصلاحات بود. نه از "شرق" خبری بود و نه "آفتاب"ی بود. هیچ کدام. شاید اگر من دوران اصلاحات روزنامه نگاری را شروع می‌کردم کمی طولانی‌تر می‌شد ماندگاری‌ام در مطبوعات. با تمام اون سختی‌هایی این دوره که من یک کدامش را هم تجربه نکردم. منظورم تعطیلی‌ها و بازداشت‌هاست. اما هر چه بود فضا بازتر بود. باز "کمی" بیشتر می‌شد از آنچه می‌خواستی بنویسی. اما می‌گم کمی ماندگاری‌ام طولانی‌تر می‌شد چون باز هم مشکلات دیگر باقی بود.

این همه نوشتم این یکی را هم اضافه کنم به نظرم کسانی می‌توانند ماندگار بشوند در مطبوعات ایران که از کار سیاسی لذت می‌برند، حالا یا به خاطر ماهیت کار سیاسی و یا این‌که با توسل به اون می‌خواهند به جاهایی برسند. برای این دومی مطبوعات ایران محل خوبی است. اما جایی برای کسی که دنبال روزنامه نگار شدن حرفه‌ای است وجود نداره. چون اصلن کجای کشورمان مطبوعات حرفه‌ای داشته‌ایم یا داریم که روزنامه نگار حرفه‌ای هم تربیت کند و بتواند که آن‌را راضی به ماندن و کار کردن طی سال‌های طولانی کنه؟

پی‌نوشت:
یکی از مهمترین‌ها را فراموش کردم که بنویسم. اون این‌که بعد از مدتی نوشتن در مطبوعات درگیر این فکر می‌شی که آیا قدرت تاثیرگذاری و ایجاد تغییر توسط مطبوعات در ایران یک واقعیت است یا توهم؟ اون هم در شرایطی که تیراژشان بسیار پایین است و این تیراژ هم نشان دهنده رقم واقعی خواننده‌ها نیست. علاوه براینکه دلایل بی‌شمار دیگه‌ای این قدرت را به حداقل می‌رسانه در ایران. بعد فکر می‌کنی که اگر هنوز دنبال ایجاد تغییر هستی، کار بنیادی‌تری نسبت به روزنامه‌نگاری در کشور ما لازم نیست؟

مرتبط:
رسانه و تغییر اجتماعی
چرا دیگر در رسانه‌ کار نمی‌کنم؟
از رسانه چه می‌خواهیم؟
ماجرای روزنامه‌نگاری و من
دنیایی که دیده نشود تغییر نمی‌کند

12 نظرات:

raha farhodi گفت...

اي بابا...من تازه دارم كاره روزنامه رو شروع ميكنم...!!

ieki گفت...

rozname!!!!!!!!!!
ey baba deletom khosheha

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

رها جان اینها را برای بدبین کردن شما و بقیه ننوشتم. اما تحلیلی‌ه از اوضاع حداقل اون روزهای نشریات.

ieki گفت...

bebakhshin vali fek mikonam morafah bidardi ke sai mikoni vase khodet dard ijad koni ia begi darde baghie darde manam hast dar hali ke nist hamaton shoar midin ham to ham hameie kasaie ke edeaie roshanfekri daran

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

سیگار آبی جان

مرفه بی درد؟! از کجا اینرا کشف کردی. البته این ادبیات برام کاملن آشناست. سالها باهاش زندگی کردم.

بعد هم من کی گفتم درد بقیه درد من هم هست؟ اتفاقن این وبلاگ بخش عمده‌ی مطالبش کاملن شخصیه. من تمام تلاشم اینه که از پس رتق و فتق امورات خودم بربیام. این بزرگترین کاریه که میتونم انجام بدم و اگر به خوبی از پسش بربیام راضیم.

حالا اینکه در دو جمله در این پست اخیر اشاره به اصلاح و تغییر داشتم، مربوط به دوران جوانیه وبی تجربه‌گی و ادای بزرگترهای نسل قبل از خودمان را در آوردن. خوشحالم که نسل شما اشتباهات ما را در ایده الیست بودن ندارند. شاید به دلیل این باشه که از ما درس گرفتید.

بعد هم کدام روشنفکری و ادعای روشنفکری؟ البته اگر منظورت این وبلاگ و من هستم. اگر نه که در مورد ادعای روشنفکری بقیه من نمیتوانم جوابگو باشم.

در هر حال، درود و موفق باشی

مهسا گفت...

باز دیر به دیر آپ میکنی
دلم برات تنگ شده
در مورد روزنامه نگاری هیچی نگفتم چون تصمیم گرفتم در چیزی که تخصص ندارم نظر از خودم در نکنم D:

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

سلام مهسا جان
درگیر امتحان و درس و... هسیتم.
لطف داری.
شما نظر هم در موارد غیر تخصصی بدهید طوری نیست. ما ایرانی ها کل زندگی مشغول این کار هستیم(دی:)

شوار گفت...

با این تفاسیر یه کاری بکن برای برنگشتن به وطن عزیز!
اگه تو کاری ،شغلی یا چه می دونم تحصیلاتی که اینقدر در رابطه ی تنگاتنگ! با عقایدت نبود باز یه چیزی...اما الان گیر افتادی. تو چی میگی؟

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

شوار جان اتفاقن خودم هم به همین نتیجه رسیده‌ام

مهسا گفت...

حالا که اسرار دارید باشه
روزنامه نگاری خیلی خوبه ، دست همه ی دست اندرکاران درد نکنه
فقط وقتشو بیشتر کنید :))

مش دونالد گفت...

توی یه لینک نوشته بود که تغییر از درون ایجاد می شه برای همینه که ما هم هیچوقت عوض نشدیم....

بوی بارون، قهوه، سیگار گفت...

همینطوره مش دونالد عزیز. وقتی سیستمی خودش دچار مشکلات عدیده‌ست، نمی‌تونه تاثیرگذار باشه. نشریات باوجودی که از ابزارهای تغییر در زیر ساخت هاهستند اما نتوانسته اند موثر باشند؛ چون خودشان درگیر مشکلاتی از درون یا بیرون سیستم‌شان هستند