من، لاي كاغذ باطلهها
هر يكشنبه يكي مياد دم در هر كدام از واحدهاي ساختمان و روزنامههاي باطله را ميخره.
كارگري كه هر روز براي تميز كردن خانه مياد، هميشه چند تايي روزنامه باطله براي تميزكاري خانه، يك گوشهاي قايم ميكنه كه يك وقت همهشان را ندم بره.
پارسال يك روزنامهاي اينجا باهام مصاحبه كره بود. در مورد...حالا اينش مهم نيست اصلا. يك نسخه از روزنامه را گذاشته بودم توي يكي از قفسههاي اتاق خواب، كنار بعضي كاغذهاي ديگه.
***
دنبال كاغذي تو قفسهها ميگشتم. هر چي كاغذ و ماغذ بود زدم كنار، زير و رو كردم، اينور كردم اونور كردم ...پيداش نكردم. اين وسط يادم افتاد روزنامهها را هم همينجا گذاشته بودم. پس چرا اون هم نيست. يعني چي كارشان كردم اينها را. با هم يك جا بودند. كارگره هم با خونسري كه خاص جماعت اينجاست، داره كار ميكنه. بهش ميگم روزنامهها و كاغذهائي كه اينجا گذاشته بودم ميداني كجان؟ هر چند مطمئن بودم اون دست نزده. تا شنيد روزنامه، اشاره كرد به روزنامههاي خودش كه اون گوشه موشهها قايم ميكنه. ميگم نه بابا! روزنامه و كاغذهاي خودمو ميگم كه اينجا بودن. چيكار به روزنامه هاي تو دارم! باز با اون انگليسي نيمبندش همراه با اشاره كه فلان جاست. من هم لجم گرفته كه چرا اصلا از اين ميپرسم. ميگم هيچي ولش كن! پشتمو كردم بهش و دوباره لابلاي كاغذهاي طبقههاي ديگه را ميگردم كه شايد اشتباهي جابه جا شان كردم. ديدم رفته روزنامه باطلهها را آوررده جلوم گرفته. حالا من كلافه از پيدا نكردن كاغذي كه بدجور لازمش دارم، اين هم اين وسط گير داده به روزنامه باطلههاش. ميگم كاري ندارم با اينها. ميبينم مصر اشاره ميكنه به روزنامهها و قفسه و....يكهو انگار بهم الهامي شده باشه. روزنامهها را ميقاپم از دستش، به هم ميريزمشان و با عجله نگاهشان ميكنم. چشمم ميافته به مصاحبهاي كه نصف بيشترش پاره شده. خشكم ميزنه. اصلا سابقه نداشته دست به دفتر دستك هاي من بزنه. روي ميز هميشه كلي كاغذ پخش و پلاست، اما حتي جابهجاشان هم نميكنه. اونوقت يك كاره رفته سراغ قفسهاي كه اصلا نبايد دست بزنه. ميام چيزي بگم يكهو خنده ام ميگيره. ميزنم زير خنده.
يقين دارم با اين كارش خواسته چيزي به من بگه. يك حرف مهم. يك پيام. خواسته بگه: خانوم جان! جمع كن بينيم اين كاغذ پارههاتو! خودتو مسخره كردي؟ اين كارها كه تو ميكني به درد همان شيشه پاك كردن ميخوره. دارم به اين پيام فكر ميكنم.