Wednesday، November 11، 2009

فهم مشترک

دبیرستان میرفتم که دیوار برلین خراب شد. هنوز هم صحنه‌هایی که از تلویزیون دیدم یادمه. همین‌طور تصویرهای دیگه‌ای که تا ماه‌ها بعد از اتفاقاتی که داشت آن جا و جاهای دیگه میفتاد و از تلویزیون پخش می‌شد. این شد که آرزوم شد این که برم روسیه و اروپای شرقی و- کمی بعد هم- جمهوری های تازه استقلال یافته شوروی سابق. میدیدم اتفاق بزرگی افتاده. دلم می‌خواست تاثیرش را روی مردم و فرهنگ‌شان و زندگی‌شان از نزدیک ببینم. مدام به برنامه‌ام فکر می‌کردم. نقشه سفر و کجاها رفتن و هر کدام چقدر ماندن. اما نشد. در واقع چیزی مثل خیال‌پردازی بود تا برنامه. تو این نشدن‌ها مدام نگران بودم که داره زمان می‌گذره و اتفاقات مهم و تاثیرات مستقیم بعد از آن را دارم از دست میدم، اما هنوز نرفتم که هیچ، امکان همچین سفر پر ماجرایی را حداقل تا مدت‌ها ندارم. بعد دیگه یواش یواش کمرنگ شد. خوب دیگه دیر شده بود. شاید هم با همان یکی دو تا کشور کمونیستی که بعدن دیدم حساب دستم آمد. دیگه بی خیال شدم. شاید هم من آرزوهام و برنامه هام عوض شده بود. هر چی بود تو همان سفرها دیدم که وقتی موج آزادی خواهی هم بدون حساب کتاب باشه، چطور می‌تونه مردم را خوار و ذلیل کنه.

اما بدون این که اون برنامه سفر را عملی کنم یک چیز را فهمیدم؛ ما و مردمی که در کشورهای کمونیستی زندگی کردند احساسات مشترکی داریم. بهتر همدیگه را درک می‌کنیم. کافیه دور و برتان اگر دوست غربی که در کشورهای آزاد بزرگ شده و زندگی کرده، با دوستی که در کشوری کمونیستی زندگی کرده مقایسه کنید. هر بار اون لحظه‌ی بالا رفتن از دیوار یا خراب کردنش را می‌بینم، یادم میاد که چه چیزهایی موجب درک مشترک می‌شه.


بعدن‌نوشت: آنقدر ماها خوب هم را می‌فهمیم که همین هندی‌هایی که شرقی هستند و سنتی و صد تا چیز مشترک دیگه بین‌مان هست هم ما را در مواردی نمی‌فهمند. بعضی وقت‌ها باید یک چیزهایی را در مورد اجبار و زور و قانون و لباس و مذهب و این قبیل حالی‌شان کنی. آخرش هم گیج میزنن. اما به طرف که کشور کمونیستی بزرگ شدی بگی ف تا فرحزاد رفته. تازه آن نگاه های غم‌بار و حسرت بارمان به هم برای تسلی خیلی معناها داره که اتفاقن عاشق همین تکه‌اش هستم.

Tuesday، November 10، 2009

لاک قرمز

لاک قرمز زدم ناخن انگشت‌های دستم را. انگشت‌های پا را هنوز نه. هنوز برام سخته که بشه با این همه قرمزی روی دست و پا زندگی کرد. با این همه زنانگی.

رنگش از اون قرمزهای تند و جیغه. از آن‌ها که پیرزن‌ها ماتیکش را روی لباشان همیشه دارند. از بین تمام رنگ‌های صورتی- از صورتی ملایم تا تندی که همیشه رنگ لاک‌هامه- رد شدم و روی این یکی مکث کردم. تو دستم گرفتمش. رنگی که سالها دوست داشتم اما هیج وقت نداشتم. وقتی روی ناخنم دیدمش بدون تامل گفتم همین! بعد از جابه جا کردن خریدها اولین کاری که کردم زدن لاک بود. حالا موقع تایپ کردن انگشت‌های زنانه‌ای با ناخن‌های قرمز تند روی کی برد میره و میاد. لای لباسهایی که باید سر جاشان گذاشته بشه. روی لیوان‌هایی که دارن شسته میشن می‌لغزه. موقع پهن کردن لباسها، قرمزی ها بین لباسها هستند. به این لکه های قرمز خیره می‌شوم و التماس می‌کنم تا تمام زنانگی که ماه‌هاست تمام شده، انگار برای همیشه رفته و هیچ وقت وجود نداشته، دوباره برگرده.

Monday، November 09، 2009

معجزه

یک وقت‌هایی هست که هیچی حالت را خوب نمی‌کنه. نه آشپزی. نه کار کردن روی مقاله‌ها. نه نوشتن. نه پیاده روی. نه ماساژ. نه حتا نگهداری از پاپی دوست داشتنی ولگردی که با معصومیت تو بغلت می‌خوابه یا خمیازه می‌کشه. نه آشنا شدن با آدم‌هایی دوست داشتنی. نه حتا اون قرص‌ها.

درست تو همچین شرایطی هم قراره برای چند هفته‌ای میهمان داشته باشی. این موقع است که من منتظر یک معجزه‌ام تا همه چیز خوب بشه. یعنی هر چی که دلیلشه؛ هورمون‌ها، مغز، روح، روان، آسمان، زمین، خلاصه هر چی که هست کارش را خوب انجام بده تا من این روزها را پشت سر بگذارم.

من دارم تلاشم را می‌کنم. حالا نوبت اون معجزه است که اتفاق بیفته تا حداقل این چند هفته آینده را پشت سر بگذارم.

Sunday، November 08، 2009

سرخوشی و شگفتی

یک وقت‌هایی با کسانی آشنا می‌شوی متواضع، آرام، دوست داشتنی، بی ادعا از هر چیزی. باهاشان صحبت می‌کنی، می‌بینی چقدر میدانند. هر لحظه شگفتت آورن. باهاشان می‌شه از هر چیزی و هر جایی گفت. لذت برد. از حرف‌ها. اما دوست داشتنی‌تر از همه دیدن روح‌شان است. همین روح‌شانه که آدم را غرق خوشی می‌کنه.

این وقت‌هاست که می‌فهمم بیرون آمدن از شهر و کشوری که کوه‌ها و فصل‌ها و جاده‌هاش را دوست دارم، ندیدن تمام خانواده و دوستانی که تمام عمر در همان یک وجب شهر- به خیال آن روزهای من درندشت- داشتم‌شان؛ میارزید به پیدا کردن همچین آدم‌هایی که هم حیرت زده‌ات کنند هم لبریز از لذت.

Saturday، November 07، 2009

لذت اشتراکی

وقتی سگ فسقلی مهمان را بردم بدهم به کسی که قرار بود ببره دکتر، یکی از پسر بچه ها آمد و پرسید اداپتش کرده‌ام، گفتم نه. گفت پس کجا بود؟ گفتم پیش من. گفت آمدم چند بار دیدم که نیست. دیدم میاد دنبالم. انگار می‌خواد چیزی بگه. گفت مادام لطفن نبر خانه‌ات. اگر می‌خواهی اداپتش کنی ببر. اگر نمی‌خواهی اداپتش کنی نبرش. بذار همین جا باشه. گفتم چرا؟ گفت خوب ...مکث کرد.هیچی نگفت. گفتم چرا ؟ گفت من و دوستام هر روز می‌آییم پیشش. دوستش داریم. تو می‌بری اما اداپتش نمی‌کنی. خوب بذار همین جا باشه که مال همه است.

می‌بینم حرف حسابش اینه که من می‌برم و تنهایی لذت میبرم، از خمیازه‌ها. ریز ریز دویدن‌های این فسقلی. این که دستش را میذاره زیر سرش و می‌خوابه. یا موقع جیش و پی پی خودش را خواب آلوده و به زور از باکسش می‌کشه بیرون، میره یک گوشه خانه کارش را می‌کنه؛ به زور خودش را می‌کشه توی باکسش و با خمیازه‌هایی که می‌کشه باز می‌خوابه. شکمش از نفس‌هاش بالا و پایین میره.

مال من نیست. اما موقتی تمام لذت‌هاش را مال خودم می‌کنم. این بچه ها پیداش کرده‌اند. با شیشه بهش شیر دادند. براش وسایل خواب و اسباب بازی جمع کرده‌اند. آن وقت یک کاره من پیدام شده.

یا برای همیشه مسئولیتش را قبول کن. یا با همه در لذت‌هاش شریک بشو.

Wednesday، November 04، 2009

خامه‌های صورتی

رفتم خرید. دارم تو قفسه ها دنبال خامه می‌گردم. هر چی نگاه می‌کنم پیدا نمی‌کنم. دفعه پیش از همین قفسه برداشتم. اما حالا نیست. خوب باید تو همین ردیف قفسه باشه، خامه و شیر این جور چیز میزها. پیدا نمی‌کنم. تمام شده حتمن. بی‌خیال خامه می‌شوم. اما دختره کارمند فروشگاه را که می‌بینم می‌پرسم ازش. شاید جاش را عوض کرده باشن. دست می‌بره از تو قفسه میده بهم.

این همه وقت من داشتم دنبال پاکت‌های صورتی با عکس توت فرنگی و خامه‌ای که روش ریخته شده می‌گشتم.

می‌گم دلم تنگ نشده. بهش فکر نمی‌کنم. اما یک وقت‌هایی این طوریه که دستم واسه خودم رو میشه.

Monday، November 02، 2009

بچه‌داری

یک همکار خانمی داشتیم که مجرد بود.چهل و چند سالی داشت این خانم محقق. یک بار دعوا و بگو مگوی سختی با مدیر بخش داشت که صداش کل طبقه را برداشته بود. حالا سر چی؟ این که مدیر جدید ورداشته بود به یکی از کارهای تحقیقی خانم گند اساسی زده بود. با جابجا کردن بخش ها یا حذف چیزهایی. بدون مشورت باهاش. این هم قاطی کرده بود اساسی. حق هم داشت. خوب کاری که مثلن دو سال براش شب و روزت را میذاری مهمه دیگه. آن وقت تایپیست بخش برگشت چی گفت؟ خونسرد گفت این خانم بچه نداره این جوری می‌کنه واسه یک کار بی اهمیت. بچه داشت براش این چیزها مهم نبود.
***

حالا حکایت اینه که من امشب صاحب بچه شدم. الان هم پایین پایم خوابیده. دستش هم گذاشته زیر سرش و آرام نفس می‌کشه. حمام هم که کرده که تخت خوابیده. گاهی هم این فسقلی از توی باکسش میاد بیرون میره یک گوشه خونه پی‌پی و جیش می‌کنه من هم باید بدوم دنبالش برای تمیز و ضد عفونی کردن کف خانه.

امشب رفته بودم توی محوطه ساختمان پیاده‌روی. دیدم یک توله سگ با نمکی توی چمن‌ها بدو بدو می‌کنه. بزرگ و کوچیک هم دورش جمع شدن و گاهی بغل و گاهی بازی و لبخند. فهمیدم دو هفته قبل پیداش کردند. هر کسی یک روز به نوبت براش غذا میبره. یک جایی را براش کنار نگهبانی درست کردند. صاحب ظرف غذا و اسباب بازی و عروسک و این‌ها هم شده. گفتم عکسش را بگیریم بذاریم توی سایت‌هایی برای اداپت سگ. گفتن یکی ازش عکس گرفته و قراره این کار را انجام بده. خانمی که خودش سگ داره گفت فردا براش وقت دکتر گرفتم. سگم بزرگه و مراقبت از هر دو توی آپارتمان سخته وگرنه تا پیدا شدن یک خانوداه براش، می‌بردمش خانه. گفتم من امشب می‌برمش خانه. حمامش هم می‌کنم. بعد این وسط خانمی ایرانی که اون هم این جا زندگی می‌کنه گفت خوب شد. سرت با این گرم می‌شه. بنده خدا با خوشحالی هم گفت. جای همکار قدیمی خالی تا اون هم نظری میداد.

حالا فردا باید ببرم تحویل آن یکی بدم تا بره دکتر. تازه همین جوری هم نیاوردمش. ازم آدرس و شماره تلفن گرفتن. خیال نکنید همین جوری بچه را دادن دست غریبه به امان خدا.

Sunday، November 01، 2009

اینترنت با سرویس قطعی

بین تمام پکیج‌هایی که برای سرویس اینترنت ارایه میدهند، باید یک شکل دیگه‌ای هم جزو خدمات‌شان داشته باشند که ویژگی‌اش همان قطع اینترنت است. مثلن هفته ای یکبار یک شبانه روز، یا روزی چهار ساعت قطعی یا هفته‌ای سه بار هر بار... در این فاصله قطعی اینترنت، ما هم بشینیم و بی‌غم دهکده جهانی به زندگی‌مان برسیم.

Wednesday، October 28، 2009

اگر جایی شنیدید...

کلن من در بعضی جمع‌ها زیاد حرف نمیزنم یا اصلن حرف نمیزنم. یعنی این جوری نبودم. با تلاش و تمرین این جوری کردم خودم را. البته از آن جا که راجع به من حد وسطی وجود نداره، در مورد بعضی‌ها و بعضی موضوعات و بعضی جاها میفتم به وراجی و به طرف امان نمیدم که حرف بزنه. که این کم پیش میاد. وقتی هم اتفاق بیفته طرف مقابل بهتره به فکر بیفته چطور شده که من افتاده‌ام به حرافی.

حالا این که کجاها و چه وقت‌هایی و چه موضوعاتی لال می‌نشینم و نگاه می‌کنم را کار نداریم یا برعکس میفتم به وراجی. یک چیز دیگه را می‌خوام بگم. این که این سکوت باعث شده گویا پیش بعضی‌ها بدجور آدم ابلهی جلوه کنم. نمونه‌ اخیرش این که دو هفته پیش از یک دانشجویی که تازگی آمده این‌جا پرسیدم موضوع پروپوزالش چیه؟ گفت فلان. گفتم بر اساس چه تئوری می‌خواد کار کنه؟ جواب داد نوام چامسکی. آمد بیشتر توضیح بده، یکهو ساکت شد و پرسید می‌شناسی؟ با تردید هم پرسید ها! در حالی که چشم‌هاش را ریز کرده بود. حالا این اصلن مهم نیست. خاطره‌های جالب‌تری دارم.

امروز یکی زنگ زده می‌گه اون روزی که بهنود اعدام شد آنقدر گریه کردم. بعد دوباره مثل بقیه تو این وقت‌ها ساکت شد و پرسید میدونی کی را می‌گم؟

از این داستان‌ها زیاد دارم برای گفتن. این وقت‌ها قیافه من نمیدانم چه شکلی می‌شه. اما واقعن سعی می‌کنم جلوی خنده‌ام را بگیرم. البته خندیدن به خودم ها! اگر شما هم یک وقت جزو یکی از این‌ها بودید به خودتان نگیرید قیافه من را که به زور دارم جمع و جورش می‌کنم. اگر برای بعضی از خوانندگان این وبلاگ سو تفاهم پیش نمی‌آمد خاطره‌های بیشتری را تعریف می‌کردم. برای خودم هم خوب بود تو این شرایط وانفسا.

این‌ها را گفتم چون دنیا کوچیکه. یک وقت شنیدید دارند از یکی صحبت می‌کنند که خیلی بیلمز است، احتمال بدید که منظورشان یک نفریه همین دور و برها.

من تنها نبودم

بعد از مرگ فاطمه بحرینی یا همان رزا منتظمی، عالم وبلاگ باعث شد که یک نکته دستگیرم بشه. آن این که تنها من نبودم که سال‌ها، چه در دوران با سوادی و چه در دوران بی‌سوادی، کتاب او را ورق میزدم و عکس‌هاش تماشا می‌کردم و البته در دوران باسوادی دستورهای کتاب را هم بی‌هدف می‌خواندم.

این هم از خدمات دیگه وبلاگ که آدم پی می‌بره که تنها موجود عجیب و غریب جهان بیکران نیست. بعد از علنی شدن بعضی رفتارها -که یک نمونه اش ذکر شد- خودش را موجودی یکی یک دانه در خلقت نمیدانه. حالا یکی یک دانه ای که یا از خودش شرم داشته باشه یا به خودش مغرور.

Tuesday، October 27، 2009

حال خوب-حال بد

وقتی خیلی تو آشپزخانه‌ام معنی‌اش اینه که یا خیلی حالم خوبه یا خیلی بد. این دفعه بده. وقتی تو یک روز چهار تا چیز مختلف درست کنم. وقتی حتا نصف صفحه از تزم را هم مرور نکرده‌ باشم. هیچ کدام اون چهار تا هم حالم را بهتر نکرده. نشسته باشم اینجا با گلو درد و بینی که می‌خاره.

درست تو روزهایی که خودم را تحسین می‌کردم که می‌تونم به خوبی از عهده بحران‌ها بربیام، دیوه داره خودش را نشان میده.

خسته‌ام.

Sunday، October 25، 2009

آخه این درسته؟

دوستی که ینگه دنیا زندگی می‌کنه، تعریف می‌کرد که چند سال قبل همسایه‌ای داشته، یک آقایی که با یک خانم سیاه پوست پا به سن گذاشته‌ای هم خانه بودند. حالا چطور می‌شه که آقاهه تصمیم می‌گیره با خانمه به هم بزنه و ازش می‌خواد که از خونه بره. البته دوست من بعدها این قسمتش را فهمیده بوده. می‌گه یک شب دیدیم پلیس آمده دو تا پسر سیاه پوست را داره می‌بره. چی شده بوده؟ نگو مادره رفته به پسراش گفته و شاید هم زنجموره کرده که آقای دوست پسر دکش کرده و نمی خوادتش و این حرف‌ها. هیچی دیگه. پسرها به غیرت‌شان بر می‌خوره و پا می‌شن میرن "چاقو کشی"(این یک قلم را از خودم گفتم برای ایجاد هیجان) دم خانه‌ی آقای دوست پسر سابق مامانه.

می‌گم عجب دنیای مسخره‌ای داریم ها! یک‌ور دنیا مادره بعد از مردن شوهره حق نداره ازدواج بکنه. پسرها می‌شن همه کاره. اجازه میفته دست دو تا جزقل بچه که مامانه بزرگ‌شان کرده. مامانه پیر هم که می‌شه باز اجازه‌اش با بچه‌هاشه. یک‌‌ور دیگه دنیا هم یارو می‌میره، زنش هم باید خودشه بندازه وسط آتش. آن وقت آن‌ور دیگه دنیا پسرها میرن سروقت یارو که بی‌جا می‌کنی که دیگه مامان‌مون را...

اسغفرالله آدم آخه چی بگه از این همه تبعیض!

Saturday، October 24، 2009

snap shots*

تو یک قسمتی از کتاب "دختری از ایران" (ستاره فرمانفرماییان) ستاره قبل از رفتن به امریکا با برادرش میرند رستوران؛ آن‌جا چشمش به معدود زن‌های تنهایی میفته که پشت بعضی میزها نشسته‌اند. تنها رفتن زن‌ها به همچین جاهایی اون زمان حداقل این‌که عجیب بود. برادرش که متوجه نگاهش شده بود، بهش می‌گه باید بدونه این مسیری که در زندگیش انتخاب کرده، باعث می‌شه که به احتمال زیاد تنها باشه.


توضیح توشت: سال‌ها پیش کتاب را خواندم. این‌ها نقل به مضمون بود.

*مدت‌ها بود می‌خواستم یک قسمتی با این عنوان به وبلاگ اضافه کنم. تکه‌هایی از فیلم‌ها، کتاب‌ها یا حتا ترانه‌هایی که بادلیل یا بی‌دلیل تو ذهنم تکرار می‌شوند.

Wednesday، October 21، 2009

تلاش برای رستگاری

چند روز پیش با خانمی آشنا شدم. داشتیم از این گپ‌های همین جوری میزدیم. کجایی هستی و این حرف‌ها.

گفت یک دوستی دارم فارسی هم میدانه. به یادگیری زبان علاقه داره چند تایی زبان میدانه. بعد اضافه کرد که بهایی است.

می‌گم به احتمال زیاد اصالتن ایرنیه. به خاطر بهایی بودنش. میگه نه هندیه. اصالتن هم هندی. میدانی داستانش چیه؟ این‌ها هندو بودند، بعد پدربزرگش مسلمان می‌شه. بعدتر هم پدرش بهایی می‌شه.

دهانم باز می‌مانه.

نمیدانم حالا نوه‌شان دنبال دین دیگری است یا این یکی موضوع اصلی دستگیرش شده؟

Sunday، October 18، 2009

مکتب وبلاگی شیراز

یک نکته را در وبلاگستان فارسی دقت کرده‌اید؟ این که خیلی از بلاگرهای جدی و قدیمی که اتفاقن در وبلاگستان هم تاثیرگذار بوده و هستند، شیرازی هستند. حالا یا اصالتن شیرازی هستند یا هنوز هم در شیراز زندگی می‌کنند. به نظرم همان جور که در ادبیات "مکتب شیراز" داریم؛ در وبلاگ نویسی فارسی هم می‌تونیم مکتب شیراز را نام بگذاریم و تعداد نه چندان کمی از بلاگرها را می‌شود ذیل این مکتب اسم برد.


سوال‌نوشت: حالا دلیلش چیه که شیرازی ها در این موارد این قدر قریحه بروز میدن ؟ می‌تونه ارتباط داشته باشه با همان خصوصیتی که بهش شهرت دارند؟

Friday، October 16، 2009

آن‌ها امیدشان به خدا و من نبود

"آنها امیدشان حقوق بشر بود. می‌گفتند حقوق بشر آزادش می‌کنه. هیچ مهم نبود رضایت من. هیچ امیدی به خداوند و به من نداشتند. ما مهم نبودیم براشان.
خیلی راحت شدم خیلی خوشحالم. خیلی راحت شدم که انتقام بچه‌ام را گرفتم. احساس می‌کنم سبک شدم...الان خیلی راحت شدم."

مصاحبه صدای امریکا با مادر احسان نصراللهی به تمام فعالان حقوق بشر ایران و تمام آن‌هایی که دغدغه‌ی حقوق بشر در ایران داریم یک نکته را می‌فهمانه و آن این که ما هیچ درک درستی از جامعه و فرهنگ کشورمان ندارند. بدون آن که یک ارزیابی جامعه شناختی و روانشناختی از صورت مسئله داشته باشیم وارد عمل می‌شویم. روی همین چند دقیقه مصاحبه مادر احسان دقیق بشویم خیلی چیزها دست‌مان میاید. اینکه ضعف‌هامان کجاهاست.

چرا از بین فعالان حقوق بشرمان، کسانی نمی‌نشنید کار مطالعاتی و تحقیقی انجام بدهند تا استراژی نشان بقیه بدهند؟

چند ماه از ماجرای دل‌آرام گذشته ؟ حالا این هم بهنود.

در مورد حقوق بشر هم جهش کرده‌ایم. وارد دوران فعالیت‌های حقوق بشر در جامعه‌ای شده‌ایم که ویژگی‌های خاص خودش داره. داریم با ژست و عملکردهایی رفتار می‌کنیم که در بعضی کشورهای غربی رایجه. توجه نداریم در آن کشورها یا مجازات اعدام وجود نداره یا این‌که چگونگی مجارزات اعدام با کشور ما متفاوته. از طرف دیگر حقوق بشر و فعالیت‌های مربوط به آن بین توده مردم به عنوان رفتاری از سر سیری و ضد خدا یا حتا در مواردی توطئه های دشمن قلمداد نمی‌شه.

بیایید اصلن از این جا شروع کنیم. چندین قرن است در کشور ما از زمانی که قانون مدون وجود داره، قصاص وجود دارد. حکمی که برخاسته از مذهب این مردمه. مذهبی که برای مردم یعنی همه چیز. یعنی کورکورانه قبول کردن همه چیز. از آن طرف هم در فرهنگ‌‌مان به قدر کافی کینه‌جویی و تلافی‌جویی هست. مناطقی از ایران که پس از مرگ یکی، اعضای خانواده وارد عمل می‌شوند برای خونخواهی و اجرای حکم. قانون هم یعنی خود آن‌ها. ادبیات مردم را مرور کوتاه بکنیم. چقدر در ادبیات عامه نکاتی با تاکید بر انتقام‌جویی هست، آن‌هم به عنوان رفتاری اخلاقی و پسندیده؟

حالا این دو پدیده قوی مذهب و فرهنگ در این جامعه، قرن‌هاست که پهلو به پهلوی هم دارند حرکت می‌کنند و همدیگر را تقویت هم می‌کنند.

وقتی مادر احسان ابزاری دارد به اسم قانون که به او می‌گه شما ولی دم هستی. حالا خون جلوی چشمت را هم گرفته که گرفته. درک درستی از مسایل نداری، حالا به هر دلیلی، نداشته باش، ایرادی ندارد. قدرت تحلیل‌ات اصلن هر چقدر که باشد مهم نیست؛ شما بیا و بگو ما چه کنیم.

حالا همه‌مان صورت مسئله به این مهمی را داریم نادیده می‌گیریم و می‌خواهیم از جای دیگه به شیوه غربی و فعالان غربی مشکل را حل کنیم.

خوب فکر نمی‌کنیم همین‌ها حتا اولیا دم را جری‌تر می‌کند که حال هر چی "قاتل" و فعال حقوق بشر " را بگیرد که نشان بدهد او "ولی دم" است، اوست که حرف اول و آخر را میزند. کار که تمام شد، تمام آن زحمت ها بر باد که رفت بچه‌ی بی‌چاره یا حالا هر کسی دیگر رفت بالای دار، طرف ابراز خوشحالی هم با تمام وجود کرد؛ آخرش تنها کاری که از دست مان برمیاد این‌که حواله‌اش بدهیم به عذاب وجدان بعدها. حالا بگذریم که طرف عذاب وجدان که نمی‌گیرد که هیچ تمام، آسودگی خاطرش این است که یک قاتل را که فرستاده آن دنیا، یک مشت از خدا بی‌خبر را هم نشانده سر جای‌شان.

مادر احسان خودش را محق میداند که برای قتلی تصمیم بگیرد. قانون هم بهش گفته که تو حق داری. فرهنگ هم همین را بهش می‌گوید. از طرفی در کشوری زندگی می‌کنه که این گونه فعالیت‌های حقوق بشر، فعالیت‌های یک مشت آدم سوسول بی‌خداست. بعد آن وقت همین ما بی‌خداها، مادر احسان را نادیده می‌گیرم که همه کاره است. ما یک مشت از خدا بی‌خبر دوره می‌افتیم که حکم را نقض کنیم. چطور؟ با روش‌هایی که حساسیت او را بیشتر هم می‌کند برای اجرای حکم. آن وقت انتظار نمیره که طرف بخواهد حالی‌مان کند یک چیزهایی را؟ بچه‌اش هم که کشته شده. یعنی ایشان طرف مظلوم ماجرا است. مظلوم هم که در فرهنگ ما یعنی طرف حق. یعنی خود حق.

هنرمندان میروند التماس و خواهش خانه‌اش. خوب شاید ایشان حیا کردند یا یادشان رفت چیزی هم راجع به همین هنرمندان در مصاحبه‌اش بگوید. همان‌طور که راجع به فعالان حقوق بشر گفت. مادر سهراب میرود التماسش می‌کند. این مادری که صدایش را در صدای امریکا شنیدیم، از صحبت‌هاش برمیاد که احتمالن سهراب را هم یک اغتشاش‌گر میداند. آن وقت انتظار داریم به خواهش مادر داغدیده‌ی سهراب کوتاه بیاد؟ او پسر خودش را که "باسواد بوده و اراذل و اوباش هم نبوده" قابل قیاس با آن‌ها که در خیابان‌ها به قول حکومت اغتشاش کردند، نمیداند که حالا حرف مادر یکی از آن‌ها را حرمت بگذارد.

چرا بعد از این همه زحمات بی‌نتیجه، نمیدانیم که باید در قد و اندازه مردم‌مان و همان‌طور که می‌فهمند و با آن‌ها حرف بزنیم و وارد عمل بشویم؟ روانشناسی اجتماعی همین وقت‌هاست که به کار میاد.

Monday، October 12، 2009

قرارمان این نبود

"میگفتند بهنود روی پای مادر مقتول افتاد و التماس کرد. میگفتند خواهر مقتول هم روی پای مادرش افتاد تا نگذارد بهنود اعدام شود. میگفتند برادر مقتول لحظه ی آخر رضایت داد ، میگفتند پدرش ساکت بود.
و گفتند مادر مقتول یک نه محکم گفت و صندلی را از پای بهنود کشید و بهنود در هوا رها شد ، با طنابی دور گردن".


"اما آن سوي در آهني اين بهنود بود كه براي چهارمين بار با قدم هاي لرزان و هدايت مسوولان زندان به سمت اتاق مرگ مي رفت. زماني كه او در برابر مادر احسان قرار گرفت زانو زد و التماس كرد. بهنود آخرين جملاتش را گفت؛ «من مادر ندارم. تو براي من مادري كن.» اما اين جملات هم نتوانست در مادر احسان كارساز باشد. بهنود با رنگ پريده و در حالي كه پاهايش را روي زمين مي كشيد از مسوولان اجراي احكام خواست اجازه دهند نماز صبح را بخواند. نماز كه به پايان رسيد بهنود به داخل اتاق هدايت شد. باز هم التماس كرد اما مادر احسان اين بار خواست خودش طناب را به گردن بهنود بيندازد ولي گفت شايد او را ببخشد. اين زن چند ثانيه بعد به سمت صندلي رفت و به اتفاق شوهرش لگدي به آن زد. بهنود از طناب آويزان ماند و يك دقيقه بعد پزشك حاضر در زندان مرگ بهنود را تاييد كرد".


این‌جور می‌گن(تاکید بر روی این عبارت معنی‌دار است) که مذهب قرار بوده مهربانی و عشق به هم‌نوع و تمام آن چیزهای قشنگی که در شعرها می‌خوانیم را به انسان‌ها یاد بده، اما چرا این‌طوره که حتا یک مادر را از کینه و انتقام پر می‌کنه، قانون مبتنی بر مذهب هم ازش حمایت می‌کنه؟

Sunday، October 11، 2009

رفاقت

من خیلی علاقه دارم با یک دسته از بلاگرها آشنا بشوم. آن دسته که کامنت میذارن: بهم لینک بده تا بهت لینک بدم یا لینک دادی خبرم کن تا من هم لینک‌ات کنم.

آی دلم می‌خواد بدانم این‌ها توی عالم رفاقت و دوستی چه جور آدم‌هایی هستند، آی دلم می‌خواد بدانم.


توضیح نوشت: من هیچ وقت از این جور کامنت‌ها تو وبلاگ‌ام نداشتم.

Saturday، October 10، 2009

دو کلمه حرف حساب با خدا

من فقط منتظرم با باز شدن در رحمت بفهمم اون حکمتی که به خاطرش مدام این مدت درها را بستی، چی بوده .

اتمام حجت نوشت: درضمن دیگه بیشتر از این فرصت نیست. زودتر این بازی‌ها را تمام کن. من خودم و منطق و بدیهیات زندگی‌ام هم حتا تسلیم این بازی‌های فلسفی بشویم، این ویزای من که داره تمام می‌شه، حکمت و رحمت خدا و اینها حالی‌اش نیست.

Friday، October 09، 2009

SAGE

یکی از خوانندگان وبلاگ امروز بهم خبر داد که انتشارات "سیج" مقالاتش را به صورت رایگان در سایتش گذاشته است. از آن وقت تا الان در حال ذوق‌زدگی به حد مرگ هستم. گفتم خبرش را هم به شما بدهم.

درضمن فقط تا 31 اکتبر رایگان خواهد بود، پس عجله کنید.

Wednesday، October 07، 2009

آخرش چی می‌شه؟

هر وقت که مریض می‌شوم، از اون مریضی‌های سختی که با تب و لرز همراه است. از اون‌هایی که برای کشیدن پتو باید خیلی انرژی صرف کرد. از آن‌ها که نای چشم باز کردن هم نیست. این وقت‌ها همیشه یک تصویر برام تکرار می‌شه. تصویر فیلم‌هایی که شخصیت داستان تو یک کشور استوایی‌ه. وسط یک جنگل. همه اش هم باران می‌باره. از اون باران‌هایی که هر قطره‌اش قد یک گردوئه، یه نمه کوچک‌تر. از اون‌ها که هیچ آدمی پیدا نمی‌شه دور و بر. شخصیت داستان تو رختخواب خوابیده، جای چربی سرش هم روی بال هست. اتاق درهم و برهم و تاریک. می‌لرزه. عرق کرده. آن‌قدر عرق کرده که لباسش چسبیده به تنش (فیلم را توصیف کردم ها! نه خودم را).

همان چند سال پیش که تو فصل بارندگی وارد این‌جا شدم و همان هفته اول هم در جا مریض شدم، همیشه تصویر این فیلم‌ها برام تکرار می‌شه. این تصویر برام یک جور ترس غریب اما دلچسبی داره. تو این مریضی‌ها و وسط تب فکر می‌کنم آخرش شبیه داستان بعضی از این فیلم‌ها، از این جنگل استوایی پر از باران و دوست داشتنی بیرون میرم یا همین جا می‌میرم؟

Tuesday، October 06، 2009

تولد

حالا دیگه حس می‌کنم تبدیل به موجودی شده که انگشت‌ها، بینی، چشم‌ها، دهانش... را می‌تونم ببینم. می‌تونم ناخن انگشت‌های پاش را لمس کنم و ذوق کنم. ببینم که با فرض‌های من درمورد دهانش یا... فرق‌هایی داره. دست می‌کشم روشان.

همین‌ه که با وجود نزدیک شدن به اون لحظه‌ی مهیب، اما خوشحالم. خستگی‌ها ‌همه یادم رفته. احساس سرخوشی آن‌قدر پرم کرده -مثل لحظه‌های مستی- که می‌تونم همه‌ی نگرانی‌ها و ترس‌ها را فراموش کنم. دیدن و تماشای همین موجود فعلن تا مدت‌ی برام کافی‌ه. بعدش هم که بعدی‌ها تو راه‌ن. حداقل تا چند ماه شاید، بهانه هست برای سرخوشی و مستی.

Saturday، October 03، 2009

وقتی زوریه*

شاید اول برای این بود که ماه‌ها نگرانی بود. نگرانی از روزهای بدی که می‌ترسم در راه باشه. برای تمام اون هفته‌هایی که مثل بقیه تمام شبانه روز زل زده بودم به صفحه کامپیوتر. شاید به خاطر استرس کارهایی بود که عقب افتاده بود. شاید اولش به خاطر این بود که پیرمرد و پیرزن رفتند و من هر بار این فکر را می‌کنم که شاید آخرین بار باشه که دیدم‌شان. شاید برای فرار از احساس گناهی بود که پیرمرد مدام به من میده. شاید به خاطر این بود که دیگه درست اون روزهاییه که باید جدی عمل کرد برای بعد از این جا.

پس باید کاری می‌کردم که حالم بهتر بشه. باید کاری می‌کردم که به وضعیت چند سال قبل دچار نشوم. بعد از مدت‌ها رفتم آرایشگاه. نه از سر واکنی. یک اصلاح و تمام. یا فقط وکس. کارهای جورواجور. ساعت یک و خرده‌ای بود که رفتم. وقتی برگشتم ساعت نه بود. شروع کردم هر روز لاک زدن. بعد از ...نمیدانم بعد از کی. رفته بودم خرید. همین جوری ایستاده بودم جلوی قسمت لوازم آرایش. دختره که جلو آمد نگفتم نه ممنون، فقط دارم نگاه می‌کنم. بعدش با دو تا خط لب و دو تا لیپ گلاس و یک رژ گونه رفتم جلوی صندوق. بعد از چهار سال ونیم. هر بار بیرون میرم چند دقیقه وقت میذارم برای فکر کردن که چی می‌شه پوشید. نه این که هر چی تو کمد دم دست‌تر بود، بکشم بیرون و همان را بکنم تنم. کرم ضد چروک گرفتم. روی گردنم خط افتاده. لباس خواب‌ها را از تو کشو در آوردم و دارم می‌پوشم. نه فقط همان یکی که مدت‌ها بود هر شب همان را می‌پوشیدم. جای ماگ‌ها را توی آشپزخانه عوض کردم. حالا بیشتر جلوی چشمم هستند. چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود؟ بالاخره یک وقتی شروع می‌کنم جمع کردن ماگ. هاون خریدم. چرا این چند سال برای درست کردن کوکتل هاون نخریده بودم؟ چرا هر بار به خودم می‌گفتم بعدن، یک جای دیگه، یک خانه‌ی دیگه، یک کشور دیگه، الان نه؟ چند تا ادویه جدید گرفتم. چرا فکر می‌کردم دیگه نمی‌خوام ادویه و بوی جدیدی را امتحان کنم؟ همین‌ها که هست کافیه! حالا گاهی تو آشپزخانه در این سه تا شیشه‌ی جدید را باز می‌کنم و بوشان می‌کنم. یکی‌اش من را می‌بره به رستوران‌های قدیمی توی خیابان جمهوری. آن‌ها که پله می‌خورد میرفت زیرزمین. یکی دیگه هم که می‌بردم به ساندویچی چشمک، دم سینما عصر جدید. یعنی گلناز یادم انداخت که این بوی آشنا، بوی سوسیس بلغاری‌های چشمک‌ه. آیسد تی گرین تی هم گرفتم وهمه‌اش یک پارچ پر کنار دستمه. شاید روزی سه لیتر. حالی می‌کنم بارنگ‌اش و طعم گس‌اش.

حالا میدانم که می‌تونم همه کارهام را تمام‌ کنم. نگران چیزی هم نیستم. یعنی کمتر فکر می‌کنم تا نگران نشم. من زندگی‌ام رادارم می‌کنم، وقتی زوریه.


*از یادداشت‌های هفته‌ها پیش.

Thursday، October 01، 2009

ملون شده‌ام؟

-آقای میم بعد از شش سال گذراندن دوره فوق ليسانس باز هم درس‌ها را پاس نكرده. دوباره يك‌سال ديگه، تا شايد بالاخره درس را تمام كنه. عین شش سال را مشغول خوش گذراندن با دوستاش بوده. بچه خوبی‌ه. با معرفت. اما به درس که میرسه فقط مشغول حال و حول است.

-خانم میم بعد از سه سال فوق ليسانس را گرفت. اما با معدل خيلي پايين. خيلي وقت بود كه مريض بود. چندين ماهه كه با خوردن روزي نه تا قرص اعصاب خودش را مي‌كشانه. دچار توهم‌ شده. اسم بيماري‌اش را نميدانم. شايد پارانوييد. شايد ...نميدانم. همه اهالي ساختماني كه آن‌جا زندگي مي‌كنه از دست‌اش عاصي شده‌اند. به بهانه توهماتي كه مي‌بينه ميره در خانه‌ها را ميزنه. يك روز مي‌گه تو اين خانه يك پيرمردي هست كه مريض‌ه. فردا ميره باز همين را مي‌گه به اضافه اين كه پيرمرد كت پوشيده بوده اين بار. این قسمت توهماتش خوبه. توهماتی داره که همه را كفري كرده. مثلن مي‌گه چند تا از ايراني‌ها توي خانه‌اش دوربين كار گذاشته‌اند. چند ماه پيش اوضاع روحي‌اش به حدي وخيم شده بود كه يك زوج ايراني بردنش براي دوماهي خانه‌شان و ازش مراقبت كردند. به زحمت گيرش ميارم. تلفن‌ها را جواب نميده. اما گيرش ميارم. داره جمع مي‌كنه كه بره.

-آقای میم می‌ناله از وضعیتش و ابراز پشیمانی. حتا به جایی میرسه که به خودش بد و بیراه می‌گه. خودش را آدم علافی میدانه. می‌گم حداقل سلامتی. مشکل جسمی یا روحی نداری. می‌تونی جبران کنی. فرصت هست. می‌گه اه این حرف‌های کلیشه‌ای چیه؟ می‌گم خانم میم را ببین چه وضعی داره. کلیشه است وضعیتش؟ دیگه حرفی نمیزنه.

-خانم میم از نمراتش ناراضی‌ه. مي‌گه ببين چه نمره‌هايي! با چه رویی برم ایران و مدرکم را نشان بدم؟ می‌گه همین نمره‌ها را هم با لطف هد دپارتمان گرفتم. من این کارنامه را کجا می‌تونم نشان بدم. می‌گم هر چیه تمامش کردی. می‌تونی برگردی و استراحت کنی. می‌گه چه تمام کردنی. این تمام کردنه؟ می‌گم آقای میم را ببین. بعد شش سال هنوز تمام نکرده و باید باز هم بمانه. دیگه هیچی نمی‌گه.


توضیح نوشت: آقا و خانم میم همدیگر را خوب می‌شناسند.

شرمساری نوشت: شرمنده همه ی آن‌هایی هستم که کامنت می‌گذارند، اما من جواب نمیدم. با این که همیشه برام قسمت کامنت‌دانی وبلاگ مهم بوده. این مدت به خاطر این که دارم روی قسمت‌های آخر تزم کار می‌کنم، هیچ تمرکزی ندارم.

Wednesday، September 30، 2009

خداحافظی مکرر

غربت یعنی مدام در حال خداحافظی بودن. فکر نکنید همان روزی که توی فرودگاه از خانوداه و همه آن‌ها که دوست‌شان دارید، خداحافظی کردید و آمدید بیرون؛ یعنی قسمت سخت کار تمام شده. یعنی یک باره دل کندید و خلاص. نه!

یعنی این‌که از اون لحظه به بعد مدام درحال خداحافظی هستید. دائم باید دل بکنید. تو فاصله‌ی تنهایی‌هاتون، دوستانی پیدا می‌کنید که با تمام وجود از بودن‌شان لذت می‌برید. تو همه چیز باهاشان شریک می‌شوید. گاهی حتا نقش خانواده را برای هم بازی می‌کنید. اما هر بار بین دیدارها، وسط قهقهه خنده‌ها، غصه‌ها، عکس انداختن‌ها، شام خوردن‌ها، می‌پرسید: چند ماه مانده به رفتن؟ یا چند روز یا حتا چند ساعت به پرواز؟

برای آن‌هایی که دانشجو هستند و زندگی‌ ثابتی ندارند، این خداحافظی‌ها تکراری‌تره. برای آن‌هایی که به راحتی وارد هر جمعی نمی‌شوند و به سختی دوست پیدا می‌کنند، تعداد این خداحافظی‌ها اگر کمتره اما سخت‌تره.

پس هر چی ازغربت و سختی‌هاش شنیدید، همه‌اش جوک بوده. هیچ کدام اون غولی نیستند که بهتان گفته‌اند. یک چیزی هست که هیچ کس نترساندتان ازش. اون هم همین خداحافظی‌هاش‌ه.

Sunday، September 27، 2009

یکی از آخر هفته‌ها با حسرت

دیشب این‌جا فستیوال بود. یکی از فستیوال‌های رقص سنتی‌شان. مردم داشتند میرقصیدند. پیر و جوان و بچه. دقیق می‌شدم رو قیافه‌هاشون، با جدیت میرقصیدند، لبخند هم رو لباشون بود. من هم خوشحال بودم. اما ناخودآگاه یک وقت‌هایی حواسم میرفت جاهای دیگه. مردم‌مان، ایران، این روزها، همه‌ی این سال‌ها...

بعد از فستیوال با عباس و زنش آمدیم خانه. عباس حدود شصت سالشه. نروژ زندگی می‌کنه. یک هفته‌ایه که این‌جاهستند. هم قبل از انقلاب زندان بوده هم بعد از انقلاب. بعد هم که با زن و سه تا بچه قد و نیم قد از کوه و دشت وکمر رفته ترکیه و بعد هم نروژ. از این روزهای ایران حرف زدیم. از دانشگاه حرف زدیم. بعد عکس‌های دوربین من و آن‌ها را نگاه کردیم. بعد از دوست و آشناها گفتیم. بعد شراب خوردیم. عباس و مهتاب با هیجان گفتند ممم! چه شراب خوبیه. این جا هم شراب به این خوبی پیدا می‌شه؟ ما نمیداستیم. دیگه ساکت بودیم. عباس روی کاناپه نشسته بود. تکیه داده بود یک وری به دسته کاناپه و پاهاش را دراز کرده بود. ساکت بودیم و داشتیم شراب‌‌مان را می‌خوردیم. وسط سکوت عباس یک دفعه گفت: بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خاک تو سر اون شاه بکنند. یک ذره، فقط یک ذره آزادی سیاسی میداد الان مملکت این جور نمی‌شد. همه ماها هم حالا آن جا بودیم.

Wednesday، September 23، 2009

برای آیندگان (با پی‌نوشت مهم)

پرسیده بودم کی بود که برای اولین بار مردم با شعارهاشون به هم امید و دلگرمی دادن . یکی از خواننده‌های وبلاگ تو کامنت‌ها توضیح داده. حالا شاید درست اولین بار و اولین محل نباشه. اما فکر کردم به هرحال برای ثبت این لحظه از تاریخ‌مان، کامنت دوست‌مان را این جا منتشر کنم.

"بار اول که من این شعار رو شنیدم تو خیابون آزادی بودیم. داشتیم می رفتیم از سمت انقلاب به آزادی . روز سی خرداد بود و شایعه شده بود قراره به مردم تیر اندازی بشه . ما با دل خجسته شعار می دادیم و می رفتیم. اما یه عده ترسیده بودند و رفته بودند رو پل هوایی جلوی ایستگاه شادمان. مردم دست می زدن و دعوتشون می کردن که بیان پایین " آزادی اندیشه از روی پل نمیشه" و " نترسید نترسید ما همه با هم هستیم!"...

*
آیه جان! سپاس

پی‌نوشت:
محمود در کامنت‌ها توضیح دیگری برای این شعار نوشته:
"راستش این شعار نترسید نترسید...قدیمی‌تر از این‌هاست.من یادمه که (اگه اشتباه نکنم) پارسال 16 آذر توی دانشگاه این شعار را میدادیم. شاید نشه گفت که این شعار کجا متولد شده."

Monday، September 21، 2009

ملات بیشتر جهت خوش خوشان‌ دیگران

از بخش آماری یا تحلیل ها یا حتا متدلوژی کار لذت می‌برم چون ماحصل تلاش چند ساله است و تمام حرف‌ها توی اون رقم و عددها خلاصه شده و کلی حرف توش هست. نگاه کردن به این اعداد حالم را خوب می‌کنه. چه جوری بگم. خودم را می‌سپرم به عددها، با اون یکی عدد سه سال قبل مقایسه‌اش می‌کنم بعد می‌بینم اون یکی عدد فلان ولیو بهمانه و این یکی ولیو دو سال قبل فلان بوده...کلی می‌شه برای هر کدام این عددها داستان ساخت و تحلیل کرد و قصه‌ها گفت.

از بخش ادبیات تحقیق بیزارم. ادبیات تحقیق برام فقط در چارچوب پروپوزال نوشتن و برای زیر بنای کار لذت بخشه. فقط برای این که بدانی و به بقیه هم هم بگی قراره چی کار کنی و چرا. بیشتر از اون، تو کار اصلی حوصله‌ام را سر می‌بره. حالا فکرش را کن تو یک سیستم دانشگاهی درس می‌خوانی که کیلویی است. هر چی ملات بیشتر باشه و حرافی و اضافه گویی بیشتر، بیشتر خوش خوشان‌شانه.

زودتر این قسمت ادبیات تحقیق تمام بشه. یا بعبارتی از زحمت تدارک ملات بیشتر جهت خوشایند استاد و دپارتمان خلاص بشم

امسال عید فطر

حکایتی شده رویت ماه از طرف حضرات. این طور که همکاران سابق ما می‌گن، امروز توی ایران و بعضی ادارات دولتی، بعضی تعطیل کردند و نیامده بودند سر کار، محض عید فطر. به نشانه‌ی این‌که مرجع تقلیدشان جز خامنه‌ای است.

کسی خبر بیشتری داره؟

زندگی


ساختمان متروک، پنجره‌های کوچک. آسمان ابری و خاکستری‌، آن ورتر درخت‌های سبز و ماشین‌ها و قطار قرمز و آبی.

از همه‌ی فیلم سه میمون صحنه‌ای از فیلم برام به یاد ماندنی است؛ همان صحنه‌ی آخر فیلم. مرد روی بام. ساختمان متروک...

همین طور صحنه‌ای است که زن توی ماشین مرد نشسته و داره به حرفهای مرد گوش می‌کنه. صورت زن.

Saturday، September 19، 2009

نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم

میرم بخوابم. امشب را با خیال راحت و بدون نگرانی می‌شه خوابید. مردم تو خیابون‌ها بودند. شعار دادند. خواسته‌هاشون را گفتند. بدون این‌که کسی کشته بشه.

یعنی تا این جا ما دست خالی و یکه و تنها پیروزیم. یعنی از ما می‌ترسن. یعنی تا همین جای کار عقب نشینی کرده‌اند.

اولین روزی که شعار "نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم" را شنیدم را یادم نمیره. صفحه یوتیوب باز بود. مردم تو خیابون آزادی بودند. مردک رو پشت بام بسیج داشت شلیک می‌کرد. مردم شروع کردند به گفتن این شعار. نمی‌دانم شعار، دلگرمی، یک چیزی تو مایه های این‌که رفیق باهاتم تا آخرش...نمیدانم. گریه کردم. برای مردمی که این‌قدر تنهان. نمیدانم اولین لحظه کی این شعار را ساخت. تو کدام خیابان؟ وقتی کدوم یکی از بچه‌ها روی زمین افتاده بود؟ خدای من! این مردم تو اون شرایط چطور به فکرشان میرسه که چی‌کار باید انجام بدند؟

حالا همین مردم، دست خالی، با همدیگه آن‌ها را وادار به عقب نشینی کردند.


هیج وقت حسرت نبودن تو ایران، در این ماه‌ها از دلم بیرون نمیره.

Wednesday، September 16، 2009

آدم‌ها و ایسم‌ها

وقتی می‌بینم کسی از ایسمی دم میزنه و از پایبندی و وفاداری بهش، همه زندگی‌و اصول‌اش در این ایسم‌ها خلاصه می‌شه؛ اون آدم دیگه آدم جدی برام نیست. نمی‌تونم روش حساب کنم از لحاظ آدمی که دانش زیادی داره یا قدرت تحلیل قوی. حالا این ایسم هر چی می‌خواد باشه. از مارکسیسم گرفته تا فمینیسم (شرمنده تمام فمینیست‌ها). برای من معتقد بودن به ایسم‌ها با گوشت و خون و تعصبی از نوع رگ گردن بیرون زدن، حکم همان مسلمانی است که باید حواس‌اش باشه با کدام پا وارد توالت بشه و با کدام یکی پا بیرون بیاد.

وقتی می‌بینم یکی با سن کم این‌جوری‌ه، میذارم به حساب جوانی‌اش و همان گفته سارتر. اتفاقن برام دیدن این جور جوان‌ها دلچسب‌ه و پای بحث‌هاشان نشستن بهم انرژی میده. این که توسن و سال کم برای خودشان دنبال یک دیدگاه منسجم و آبشخور فکری می‌گردن. اما وقتی آدمی که سن و سال و تجربه ای را پشت سر گذاشته، دیگه جای تخفیف نیست که خودش را آویزون مکتب‌ها بکنه.



نگرانی‌نوشت: این روزها نگرانم. نگران آن چیزها که داره در ایران اتفاق میفته و اشتباهاتی که داریم می‌کنیم (یا بهتر بگم تکرار می‌کنیم). نگرانی روز جمعه هم که به جای خود.

باز از همون جنس نگرانی‌ها که لال‌مونی می‌گیرم.

Saturday، September 12، 2009

یک نفر دیگر به سبزها پیوست (ویرایش جدید)

دیشب پیرزن و پیرمرد زنگ زدند. گفتند همه این جا هستند. بچه‌ها می‌خوان باهات صحبت کنند.

نوبت به اون که میرسه به کنایه می‌گم: سلام بر شما برادر بسیجی! می‌گه: ئه! این جوری نگو عمه. آبروم را نبر. می‌گم: چیزی نگفتم. سلام دادم. می‌گه: این جا همه سبزن. من هم. جمعه هم می‌خوام برم راهپیمایی. شعار هم میدم که مرگ بر دولت کودتا. می‌خنده، من هم باهاش می‌خندم.

عضو بسیج دانشگاهه. هر بار صحبت کردیم، می‌گفت من کاری به این کارها ندارم. واسه سربازی‌مه که عضو شدم. هر بار بحث کردیم در مورد سیاست، در مورد آدمی که باید برای خودش اصول داشته باشه، دلایل سطحی آورد. یعنی هیچ وقت بچه عمیقی نبوده. چند ماه پیش که ماجراها شروع شد؛ واسه ایران، مردم و جوان‌ها نگران بودم. مثل همه. از آن‌ور هم برای بچه‌ها. هر روز زنگ میزدم که مطمئن بشوم سالم برگشتن خونه. اتفاقی نیفتاده باشه براشان. دوستانشون همه خوبن. راستش دوستان‌شان را که نمی‌شناسم. به جز هم‌خانه‌ی فسقلی که فقط میدونم اسمش حدیث است و چند تایی عکس‌ ازش دیدم. به هر حال. اون روزها مرتب براش آفلاین می‌گذاشتم. مدام از خودم می‌پرسیدم این روزها داره چی کار می‌کنه ؟ چرا جواب آفلاین‌هام را نمیده؟ همین جا باید اعتراف کنم هر بار که فیلم‌ها و عکس‌ها را میدیدم دستام می‌لرزید. قلبم می‌خواست بیاد تو دهنم. خوب میدونم چه طور از این جور بچه‌ها سواستفاده می‌کنند. مگه خودم نبودم؟ پای تلفن هر بار از پیرمرد می‌پرسیدم چی‌ کار می‌کنه و چه خبر ازش؟ شروع می‌کرد غر زدن و شکایت. می‌گفت نمیدونم. می‌گفت به من نیامده آروم بگیرم تو زندگی‌م. همیشه باید مراقب همه‌تان باشم. تو این سن و سال هم باز باید بدوم دنبال همه‌تان. حتا نوه‌هام. دلم می‌سوزه براش. بیست و هفت-هشت سال پیش برادر کوچیکه از خونه قهر کرد. می‌گفت خونه نجس‌ه. خمس نمیدید. نماز نمی‌خونید. چند سال بعد همه چیز درست شد و دیگه نه خونه، نه ماها نجس نبودیم. اما تو اون مدت پیرمرد کلی توهین شنید از پسرش و بازخواست شد. یعنی همه‌مان ها! نه فقط پیرمرد. بگذریم از اون سال‌ها. خاطره آدم را به همه جا می‌بره.

بالاخره یک‌بار تو همان روزها پیداش کردم و با هم چت کردیم. بعد خیالم راحت شد که حداقل نشسته تو خونه و هیچ کاری نمی‌کنه. اما باز از تحلیل‌های سطحی‌اش حرص خوردم. از اون تحلیل‌هایی که عوام وقتی بخوان روشنفکرنما بشن از این حرفها میزنن: خبری نیست که. تو این جا نیستی فکر می‌کنی خبری‌ه. رسانه‌ها شلوغش می‌کنن. این‌ها همه‌اش بازی‌ه. چند روز دیگه همه چیز تمومه. اما یک نکته مثبت بود تو این صحبت‌ها، اون هم این که این بچه به اسم متفاوت بودن یا ادای روشنفکری تو جماعت خودشان، تو قالب و اندازه‌های آن‌ها نرفته بود و خودش را دور نگه داشته بود.

خودسانسوری

خودسانسوری هم بخشی از فرایند اجتماعی شدن انسان است.

این روزها بعد از ماه‌ها محتاط شدن برای نوشتن هر حرفی و دست دست کردن در انتشار بعضی از پست‌ها که در درفت سیو شده‌اند، به این نتیجه رسیدم که باید از متهم کردن خودم به محافظه کاری و هر اتهامی از این نوع دست بردارم. دلیل جای دیگری است. گفتم که کجا.

Wednesday، September 09، 2009

همین‌جوری‌های ماه رمضان

از کیه که می‌خوام برم جیم و استخر مجتمع جدیدی که آمدم. باید نماینده صاحب‌خانه بیاد برگه را امضا کنه، در تائید این که من این جا مستاجرم. از آن جا که ایشان مسلمان هستند و این روزها روزه دار، هر بار که تماس گرفتم می‌گه نمی‌تونم بیام. چون روزه‌ام، چون قراره برم مسجد، چون قراره ... از هفته پیش هر روز شال و کلاه می‌کنم که امروز شاید که جناب زکی فرصت کنه بین عبادت، چند دقیقه‌ای هم برای من وقت بگذاره. اما هر روز همین برنامه است که می‌شنوم نمی‌تونم بیام یا اصلن تلفنم را جواب نمیده.

امروز که فقط یک اس ام اس براش فرستادم. البته با احساس گناه از این که جیم رفتن من چندان مهم نیست در قبال برنامه زکی خان. این همه سماجت واسه جیم برای چی؟ می‌تونم تا آخر ماه رمضان هم صبر کنم. این همه مدت ورزش نکردم، این روزها هم روش. برای این که با خودم بدقولی نکرده باشم غروب‌ها میرم پیاده‌روی. بعد میام می‌شینم سر درس و مشق. روی قسمت‌هایی که ربطی به محمود نداره کار می‌کنم.

دکتر محمود- مشاور آماری تزم- از اول ماه رمضان جواب تلفن‌هام را چند خط در میان میده. ایمیل که اصلن جواب نمیده. بخش آماری مانده پا در هوا، چون ایشان مشغول روزه داری هستند. دیشب بازبینی فصل متدولوژی را تمام کردم. قبل ترش که بازبینی چهار تا ضمیمه‌ها و مقدمه و تحلیل‌ها تمام شده بود. امیدوارم قبل از اتمام ماه رمضان بازبینی بخش‌های دیگه را بتونم طول بدم، وگرنه که باید یک سرگرمی برای خودم پیدا کنم تا خودم را از استرس نجات بدم.

حالا تمام برنامه‌ریزی‌هام به هم خورده یا به تعویق افتاده خیالی نیست. راستی تو ایران هنوز هم ایام ماه رمضان اداره‌ها زودتر تعطیل می‌شن؟ آهان راستی یک چیزی یادم افتاد بگم. در مورد یکی از روزه‌های هندو‌ها. یک گروهی از هندوها روزه‌ای دارند که در مدت این روزه‌داری نباید از خانه بیرون بروند ، نباید کار کنند، کفش هم در این مدت نمی‌تونند بپوشند. البته کفش زیاد مهم نیست، وقتی بیرون نباید بروند. همین.


توضیح نوشت: باور کنید اتفاقی بود که بعد از پست قبلی این یکی را هوا کردم.

Monday، September 07، 2009

طاعات‌تان قبول، اما...

وقتی دوستان از ایران تعریف می‌کنن که این روزها دچار مشکلات معده شده‌اند و از سختی های ماه رمضان در محل کار، اون هم از نوع دولتی‌اش تعریف می‌کنن، یادم می‌فته خودم چه روزهایی داشتم.

دو نکته ای که در مورد روزه در اسلام ادعا می‌شه از نظر من آخر حرف غیر منطقی‌ه. یکی این که می‌گن برای سلامت بدن لازم و مفیده. من نمی‌فهمم چه طور می‌تونه این روش روزه داری سلامتی برای بدن داشته باشه که از صبح علی الطلوع طرف که پلو و خورشت و هر چی خواسته خورده (و گاهی هم بعضی هیچی نمی‌خورند) تا... غروب. غروب که می‌شه آش رشته، شله زرد، حلوا، رنگینک، عدس پلو، نان پنیر و سبزی، زولبیا، بامیه...خلاصه انواع و اقسام مواد خوراکی را یک باره وارد بدن می‌کننند، اون هم بعد از ساعت‌های طولانی گرسنگی.

از اون طرف ادعا می‌کنند که برای تقویت اراده انسان است. این چه تقویت اراده‌ای است که روزه نگیرها باید جورش را بکشن، جلوی آنها چیزی نخورن که یک وقت طرف روزه دار دلش نخواد. اگر قراره یک آدمی با یک قاب پلو یا یک لقمه نون پنیر گردو یا یک لیس بستنی، نتونه جلوی خودش را بگیره، اون هم تو ایام روزه‌داری؛ فردا روزی که پای پول و مال و اموال دنیا یا ناموس وسط بود تکلیفش چیه؟

می‌شه بعضی از روزه‌ها را در بعضی ادیان را توجیه کرد که برای سلامت بدن مفیده. مثلن اون نوع روزه هایی که در ایام خاصی افراد نباید مواد عذایی مثل گوشت را بخورند . این رقم روزه داری با روزه‌داری که در اسلام هست یا بعضی ادیان دیگه کلی فرق داره. مثلن جینیست‌ها یک روزه ای دارند که طی یازده روز فرد مطلقن نباید چیزی بخوره. تنها اجازه داره که طی روز یک مرتبه آب بخوره. البته تا جایی که میدانم جین‌ها دیگه ادعای تضمین سلامتی بدن را با این روزه ندارند.

خلاصه این که آقا جان ما مشکلی با روزه داری و دین‌داری بقیه نداریم. فقط یک چیزی بگید که بگنجه به عقل. این دین‌دارهای طفل معصوم که همین جوری سر به راه هستن. خوب چه کاری‌ه این دلایل را آوردن. بگید حکم خداست، حکم پیغمبره. از این حرف‌ها دیگه. بلدید که.

Sunday، September 06، 2009

اعاده حیثیت

همایون خیری چند روزی‌ه سر در وبلاگش نوشته:" می‌تونید یک روز سیگار نکشید؟" من امروز یادم افتاد که باید به عنوان کسی که در وبلاگستان رو پیشانی وبلاگش اسمی از "سیگار" آمده، اعاده حیثیت کنم و بگم: بله، چرا که نه. یک روز که حرفی نیست، چند ماه هم می‌تونیم. یک وقت فکر نکنید قپی است ها! می‌تونید از همه آن‌ها که من را می‌شناسند بپرسید. من در زندگیم تنها به یک چیز اعتیاد دارم که اون هم سیگار نیست؛ چایی است. می‌بینید! حتا "قهوه" هم نه. حالا نگید این چه وبلاگی‌ه، اسم‌اش که نمایشی‌ه.

خوب آدم عاشق هر چیزی باشه قرار نیست که بهش اعتیاد هم داشته باشه. می‌شه اندازه نگه داشت.

Thursday، September 03، 2009

یک الف سگ



امروز این‌جا فستیوال "گانپاتی" بود. (راجع به‌اش می‌تونید این‌جا بخونید و عکس‌هایی هم ازش ببینید) فقط خواستم شما را هم با خودم تو صحنه‌ای که من را دیوونه خودش کرده، شریک کنم. مرتب میرم و میام و نگاهی به عکس میندازم. ایشان، از قوم و خویش‌های آقای "هاپو کومار"، چنان با جدیت و علاقمندی مراسم را تماشا میکرد که نه فقط من را، بلکه خیلی های دیگه را هم مجذوب خودش کرده بود. از عصری تا الان، همین ‌"یه الف سگ" من را سر حال آورده.

Wednesday، September 02، 2009

آیا پیری با خرفتی همراه است؟

داریم شوخی می‌کنیم. از اون شوخی ها که بعدش میرسه به حرف‌های جدی. پیرمرد معتقده که پیری همیشه و در مورد همه با خرفتی همراهه. پیرزن قبول نمی‌کنه. نه این‌که قبول نکنه. این جور حرف‌ها ناراحتش می‌کنه. می‌گه اه‌ه‌ باز شروع کردی. پیرمرد می‌گه باور کن. همین‌ه. به من رو می‌کنه: نیست اینطور؟ می‌خواد که به طرفداری از اون حرفش را تایید کنم. می‌گم چی بگم. می‌گه همین‌ه دیگه. نیست این طور؟ می‌گم خوب راستش این هفت هشت سالی که شروع کردی به نماز خواندن، بعد از اون همه سال ادعا که کلی راجع به مذهب میدانی و کتاب خواندی، هنوز هم ادعاها تمامی نداره، همین فکر به سرم میزنه. مخصوصن اون وقت‌هایی که می‌بینم با وسواس دنبال سمت قبله می‌گردی یا وقت اذان را می‌پرسی؛ همین را که می‌گی از خودم می‌پرسم. روم نمی‌شه مستقیم بگم "پیری" و "خرفتی". می‌بینم همین جور ساکت داره نگام می‌کنه. می‌گم باور کن جدی دارم می‌گم. حالا نماز خواندن یک طرف، این دنبال قبله گشتن و وقت اذان پرسیدن یک طرف. این شده برام یه سوال جدی. این چند ساله این جور وقت‌ها نگات کردم و از خودم پرسیدم یعنی وقت پیری، از منم این کارها سر میزنه؟


(لازمه بگم که جوابی به سوالم نداد؟ پیرزن به دادش رسید و هر کدام رفتیم پی کاری.)

Tuesday، September 01، 2009

عجب آدمی هستی ها!

تو راه برگشتن با هم بودیم. دختر خیلی خوشگلی بود. از اون خوشگل‌های جذاب ها! نه خوشگل معمولی. خوش صحبت هم بود. با موهای فرفری گوگولی . حتا بهش گفتم که موهای خیلی قشنگی داره. بار اولی بود که می‌آمد این‌جا. ازم راجع به این‌جا می‌پرسید.

فرداش فرزانه زنگ زد که برگشتنی یه دختری تو ماشین باهات بوده؟ گفتم آره. گفت چطور بود؟ گفتم یعنی چی؟ گفت می‌گم یعنی خیلی خوشگل بوده؟ پرسیدم چی شده مگه؟ توضیح میده که جریان چیه. می‌گم آهااان! بعد هم وسط حرف موضوع دیگه‌ای را پیش می‌کشم. می‌پرسم دکتر رفتی برای سرماخوردگی‌ات؟ دارو چی بهت داده؟ کلاس‌هات شروع نشدن هنوز؟

فقط مردم نیستن که باعث می‌شن انگشت به دهن بشم. خودم هم به والله باعث حیرت خودم می‌شم.

Monday، August 31، 2009

ملحفه

تو راه که داشتیم میرفتیم فرودگاه، پیرزن گفت: ببخشید، وقت نشد ملحفه‌ها را عوض کنم.

غروب وقتی برگشتم، خانه را مرتب کردم. ملحفه‌ای که این مدت، موقع خواب روی کاناپه می‌نداختم، انداختم تو سبد رخت چرک‌ها. تکه کارتنی که را پیرمرد روش نماز می‌خوند، گذاشتم پشت در. صندل‌های پیرزن و پیرمرد را گذاشتم تو جا کفشی. کمی بعد پشیمان شدم، با حوله‌هاشان و شامپوی پیرزن گذاشتم‌شان توی یک ساک کوچک و بعد هم زیر تخت. چوب لباسی‌هایی را که روی تخت افتاده بود گذاشتم کمد. تخت را مرتب کردم. حسابی به هم ریخته بود، پتوها و روتختی مچاله شده بودند، بالش‌ها هر کدام یک گوشه‌ی تخت افتاده بودند. اما ملحفه‌ی تخت و روبالشی‌ها را عوض نکردم. حمام کردم. قهوه درست کردم. موقع خوردن قهوه، خانه را نگاه می‌کردم. حالا به نظرم خیلی بزرگ می‌آمد. خیلی ساکت. بزرگی و سکوتش آزار دهنده بود. برعکس یک ماه قبل از اون.

شب خوابیدم روی همان تختی که ملحفه‌اش را عوض نکرده بودم و بوی تن پیرزن و پیرمرد را میداد و چربی تن‌شان را گرفته بود، سرم را گذاشتم روی همان بالش‌ها.

Tuesday، August 25، 2009

ای خدا کی می‌شه...؟

پیرمرد از دوست دوران بچگی‌اش تعریف می‌کنه. حرف حدود هفتاد سال پیش‌ه. اون زمان‌ها که پدرها رئیس خانواده بودند، هر کاری با اجازه‌ی آن‌ها بود. حتی سر سفره، غذا را آن‌ها برای بقیه می‌کشیدند. می‌گفت دوستش -که بچه بزرگ خانه هم بوده- با حسرت و آه می‌گفته: خدایا کی می‌شه "آقا"م بمیره؟! اون وقت من سهم آب‌گوشت مادر و داداشام را براشون می‌کشم.

یادم افتاد من هم آرزوهایی شبیه این را از دوست‌هام شنیده بودم. تو سن دوازده، سیزده سالگی. آرزوها و نقشه‌هاشان معمولن مربوط به ارثیه می‌شد و چطور خرج کردن ارث و میراث. اون هم تو سن بلوغ و شرایط قهر بچه‌ها تو اون سن.

الان تو دوران کودک سالاری بچه‌ها باز هم از این آرزوها دارن؟ اون وقت آرزوهاشان حول و حوش چه چیزهائی‌ه؟

Monday، August 24، 2009

سگ‌های خوشبخت، سگ‌های بدبخت



بین سگ‌ها هم سگ‌هایی هستند که خوشبخت‌ان. سگ‌هایی که توی خانه‌هایی زندگی می‌کنند که عکس‌هاشان توی آلبوم خانوادگی است؛ در مقابل سگ های ولگرد توی خیابان. خصوصن سگ‌های ولگرد بعضی جاها که مردم عادت دارن برای تفریح بهشان سنگ پرت کنند.

بین همان سگ‌های توی خانه‌ها هم خوشبخت و خوشبخت‌تر وجود داره. ایرانی‌هایی که وقتی سگ‌هاشان را می‌برن بیرون، بعضی مردم خودشان را دور نگه میدارند که سگه بهشان نخوره. به بچه‌شان که می‌خواد با سگه بازی کنه می‌گن دست نزنی‌ها! نجسه.

روسپی‌ها هم مثل سگ‌ها بدبختی یا خوشبختی‌شان درجه بندی داره.

دفعه پیش که نتوانستیم با پیرمرد محله زن‌های خودفروش این شهر را پیدا کنیم، اما این بار با پیرمرد و پیرزن محله را پیدا کردیم.


*عکس‌از این‌جا

Friday، August 14، 2009

دور که هستیم

صراحت پیرمرد-که من هم ازش به ارث برده‌ام- گزنده است. اون جنس از صراحت که درش رگه‌هایی از سادومازوخیسم ست.

می‌گه دور که هستیم بیشتر دوست دارم.

این را روز سومی که آمده بود گفت.

Sunday، August 09، 2009

قرار ملاقات

پیرزن از خیابان ایران زمین تعریف می‌کنه، دختر و پسرهایی که قبلن آن جا با هم کورس می‌گذاشتند، این روزها آن‌جا می‌دیدشان که شیشه‌ی ماشین را می‌کشن پایین و به هم خبر میدن که امروز قراره کجا جمع بشن.


هشدار نوشت: اینی که نوشتم فقط به خاطر اینه که پیرزن در اون محله زندگی می‌کنه. پس فردا این نشه مدرک که این جنبش متعلق به عده‌ی خاصی از مردم و جوان‌هاست.

عذرنوشت: میدانم این طور نامنظم آپ کردن و جواب کامنت‌ها را ندادن رسم وبلاگ‌داری نیست. شرمنده همه‌تان هستم.

پیرزن هم سبز شده


پیرزن ماهم به سبزها پیوسته. روز اول از تو چمدان همین را درآورد و پوشید. گفتم: سبز شدی! داشتم شوخی می‌کردم.
اما خیلی جدی گفت: آره، همان روزهای اول اینو گرفته بودم. این جا آمدنی یک مدل دیگه هم گرفتم.

Friday، July 31، 2009

نگرانی اگر بذاره

پیرمرد و پیرزن بالاخره دارن میان. برای اولین بار هر دوشان با هم این جا هستن. چیزی که مدت‌ها آرزوم بود، این که هر سه دور هم باشیم.

بیشتر از آن که خوشحال باشم، نگرانم.

برنامه نوشتم که چه غذاها و نان هایی را می‌تونیم با هم درست کنیم تا وقت‌مان را بگذارنیم. دیروز روغن ماساژ هم گرفتم. یک نفر را پیدا کرده‌ام که بیاد خانه برای ماساژ. چند تایی ترانه قدیمی ایرانی دانلود کردم که با هم گوش کنیم. چند تاییش از اون کوچه بازاری‌هاست.

بیشتر برنامه‌هامان را برای داخل خانه ریختم.

تو این مدت هم باید به درس‌ها برسم. یک ملاقات دیگه باید با دکتر محمود داشته باشم. برای این‌که تنهاشان نذارم از محمود خواستم بیاد خانه تا همین جا با هم کار کنیم. بعضی از روزها هم با هم دانشگاه میریم. تا من کارهام را انجام بدم اونها می‌تونند تو کافی شاپ نزدیک دپارتمان منتظرم بمانند. باران امان داد استخر هم میریم. نه که هیچ.

باید برنامه خوبی باشه. اما نگرانم.

نمیدانم نگران چی. شاید نگران همه چیز.

نگران این که غذاها را شور و تند درست کنم. همانجور که این چند ساله پر از ادویه و فلفل درست می‌کنم. نگران هوای بارانی این روزها که پیرزن را اذیت کنه. این که صبح ها زود بیدار نشم. اینکه باز تو صحبت‌هامون نقبی بزنیم به به چیزهایی که هر سه مان را آزار میده و خراب بشه لحظه‌هامون. از اینکه تز کند پیش میره. اینکه یکی از متغیرها خیلی داره بد قلقی می‌کنه. این سوای اون یکی متغیریه که کلن پیچیده‌تر از این حرف‌ها بوده و فعلن گذاشتمش کنار تا بعد. به کمر دردم فکر میکنم. به اون یکی مشکل که دکتر گفته باید جراحی بشه و نمیدانم کی بین این همه صنم؟ به رابطه چند ساله ای که مثل استخوان توی گلو گیر کرده؛ نه می‌شه قورتش داد، نه می‌شه درش آورد. اما این وسط گاهی مثل دیشب اشکم را از شدت عجز در میاره. به وکیل فکر می‌کنم. به اینکه با بودن پیرزن و پیرمرد کمتر میتونم خبرهای ایران را دنبال کنم و دوباره دلشورهه میاد سراغم. این روزها منتظرم. منتظر یه اتفاق. اتفاق خوبی که ما نداریم تو کشورمان. نگرانم.

به بودن پیرمرد و پیرزن چند ساعت بعد که فکر میکنم همه اینها با هم میان.

خوراکی‌های جدید در وبلاگستان

می‌گم یه لیست بهشان دادم از چیزهایی که می‌خوام برام از ایران بیارن. بهمان چیز را هم نوشتم. می‌گه بهمان چیز چی هست؟ توضیح میدم: یک خوراکی‌ه. یک محصول جدید. مزه‌اش این طور و اون طور. می‌گه آن وقت تو از کجا میدونی این‌را، این قدر هم دقیق؟ مگه نمی‌گی جدیده؟ می‌گم خوب دیگه! می‌گه نمی‌خواد بگی؛ حتمن اینم از تو وبلاگ‌ها خوندی.

Monday، July 27، 2009

از کشورتان چه خبر؟

دکتر "محمود" این جا استاد دانشگاه است و مشاور آماری تزم. روزهای اول اعتراضات مردم به نتیجه انتخابات، پرسید چرا شما ایرانی‌ها احمدی نژاد را دوست ندارید؟ اون مرد بزرگی‌ه. مقابل امریکا ایستاده. گفتم نمی‌بینی داره چی می‌گذره تو ایران؟ یعنی واقعیت‌های دیگه‌ای هم جز ایستادن مقابل امریکا وجود داره.

هفته بعدش گفت اصلن فکر نمی‌کردم جمهوری اسلامی این باشه و احمدی نژاد هم همچین رییس جمهوری. ما خوشحال بودیم که یکی مقابل امریکا می‌ایسته. گفتم بهای خشنودی شما را ما داریم میدیم حتمن. سر تکان میده. دیگه حرفی نمیزنه. ناراحته. نمیدانم برای مردم کشته شده در ایران یا از اینکه باورهای ایدئولوژیک‌اش به هم ریخته.

***

با "شالینی" یکی از روزنامه‌نگارهای این جا چت می‌کنم. از ایران حرف میزنیم. بهم دلداری میده. میگه ناراحت نباش همه دیکتاتورها بالاخره مجازات می‌شن. ببین ظیاالحق چه شد یا بقیه دیکتاتورها.

نمی‌گم بهش که این‌ها برام حکم نفرین پیرزن‌ها را داره تا چشم انداز مطمئنی از وقایعی که داره اون‌ جا اتفاق میفته.

Saturday، July 25، 2009

آدم بی‌آبرو

یک موضوعی را حکومت نمی‌فهمه و اون این که با مردمی درافتاده که چیزی برای از دست دادن ندارند. گفته بودم که فیلم‌ها را می‌بینم جسارت‌شان حیرت‌آوره. مردمی که ترسی برای باختن و ازدست دادن ندارند، عشقی هم ندارند که خودخواه‌شان کرده باشه.

اما اون جای ماجرا سخت می‌شه که حکومت هم از بی آبرویی نمی‌ترسه.

یادمه یکبار با یک بازاری صحبت کلاهبرداری‌های این سال‌ها بود. می‌گفت با جماعتی که سرمایه و اعتبار و مهم‌تر از اون آبرو ندارند، نمی‌شه معامله کرد. این‌ها از هیچ چیزی نمی‌ترسند. از چی می‌خوان بترسن؟ از بی آبرویی با مامور دم در خانه‌شان رفتن؟

Thursday، July 23، 2009

تغییر

هر روز بیشتر دلم می‌خواد ایران بودم. نمیدانم چرا نیستم.

مردم جسورتر شده‌اند. توی فیلم و عکس‌ها می‌بینم که با سال‌های قبل و حتا جوان‌های هیجده تیر فرق دارند.

هر چی که هست مردم عوض شده‌اند؛ من هم عوض شده‌ام.

Sunday، July 19، 2009

شوِِِ 62

اسماعیل فصیح هم رفت. نویسنده محبوب‌ام نبود. اما به هر حال نمی‌شد نادیده‌اش گرفت در ادبیات داستانی ایران. یک خاطره‌ای داشتم که گذاشته بودم تو درفت. گفتم حالا منتشرش کنم. ربط مستقیمی به اسماعیل فصیح نداره. اما هر وقت اسم‌اش میاد یاد این ماجرا میفتم. در این روزهای سخت بد نیست کمی بخندیم.

مدت‌ها دنبال زمستان 62 بودم. پیدا نمی‌شد. با این که از کارهای فصیح خوشم نمی‌آمد اما می‌خواستم حتمن کتاب را بخوانم، به خاطر چیزهایی که شنیده بودم و نقدهایی که خوانده بودم در موردش. نمایشگاه کتاب بود. گفتم سراغ بگیرم از ناشرها. بالاخره یک نشانی میدهند که کجا می‌تونم پیداش کنم.

در یکی از غرفه‌ها یک جوانی ایستاده بود. وقتی پرسیدم با حیرت نگاهم کرد. پرسید: این شوِِ,؟

بعد از اسباب‌کشی

بالاخره اسباب‌کشی تمام شد. مسایل حاشیه‌ای آن مثل جابجا شدن و گرفتن پول پیش خانه قبلی از صاحبخانه و دردسرها هم تمام. البته یک هفته‌ای هم گذشت به پرستاری از دوستی که جراحی کرده بود. بعد هم که اینترنت‌دار شدم و دارم جبران مافات می‌کنم.

به جز چند خبر کلی که جسته گریخته شنیدم، خبر دیگه‌ای نداشتم. برای اولین بار در این سال‌های اخیر از بی‌خبری و قطع ارتباط عذاب کشیدم. مثل مرغ سر کنده بودم. انگار اتفاقی داره میفته یا افتاده و بهت نمی‌گن. نمیذارن که بدانی.

می‌بخشید که جواب ایمیل‌ها و کامنت‌هاتان را ندادم.

Wednesday، July 01، 2009

مرور بدتر از بد میان کارتن‌ها

از نوشتن دردهای بزرگ و عمیق وحشت دارم. همیشه این مواقع ساکت می‌شم. دردهای بزرگ من اون وقت‌هایی نیستند که غر میزنم. شکایت می‌کنم. بد و بیراه می‌گم. هر وقت خبری ازم نیست، تلفن هم حتا خاموش‌ه. ایمیلی ازم نیست، یعنی درد به حد آخر خودش رسیده.

از نوشتن و بازآفرینی فجایع در قالب کلمات وحشت دارم. از ماندگار شدن‌شان با کلمات فرار می‌کنم.

وبلاگ‌ام را که مرور می‌کنم پر از شکوه و شکایت‌ه، اما جای تمام دردهای بزرگ خالی‌ه. چند هفته قبل از بیست و دوم خرداد دچار دردی شدم که فکر می‌کردم کابوس‌اش با من خواهد ماند. خودم را سپردم به دلخوشی انتخابات . سعی کردم فراموشش کنم. به روانپرشکی که می‌پرسید برنامه ات بعد از این جا چیه؛ بهش از انتخابات گفتم. این قدر دل‌خوش بودم. این قدر به من و حال‌ام می‌تونست مربوط باشه. دل‌خوشی‌های کوچک. اما بالاخره دل‌خوش‌کنکی بود. شب‌اش با آقای پاپی از امیدواری‌مان گفتیم، از نگرانی‌مان که اگر مردک باز هم باشه. اما همین. بیشتر نبود ترس‌مان.

بعد هم که آن جور ویران شدیم همه‌مان. بعد از انتخابات چهار سال پیش- که به این جا آمدن‌ام منتهی شد- فکر نمی‌کردم انتخابات بعدی مردک کودتایی داشته باشه و مرگ و کشتار و وقاحت.

فهمیدم بدتر از بد سرمان آمدن را.

بعد هم که فقط دل‌خوش‌ شدم به علنی شدن چهره‌ی واقعی نظامی که زندگی همه‌مان را در تباهی پیچیده.

الان هم که بین کارتن ها نسشته‌ام، منتظر تا ماشین بیاد و اسباب‌ها ببرم خانه جدید. در این شرایط نداشتن بی‌اینترنتی و بی خبری سخته. اما خوب شاید بد نباشه. شاید اصلن لازم بود.

Friday، June 26، 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.


پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی



Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.


A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

Sunday، June 21، 2009

واقعن اون دنیایی هم هست ؟

دیدن فیلم‌ کشته‌ها باعث می‌شه وسط بغضی که می‌ترکه، از ته دل آرزو کنم باورهای مذهب اسلام در مورد آخرت و سیخ داغ و سرب مذاب و...درست باشه. تنها کاری که موقع دیدن این فیلم‌ها ازم برمیاد و آرامم می‌کنه.

Saturday، June 20، 2009

عملیات استشهادی؟

چند روزی بود که یاد مطالبی افتاده بودم که سال قبل از ثبت نام "عملیات استشهادی" منتشر شده بود. می‌ترسیدم که روز جمعه در نماز و بین اعتراض کنندگان یا حتا بین طرفداران خامنه‌ای اتفاق بیفته. دوستی با تشر گفت که چرا ذهنم همیشه میره سمت بدترین اوضاع؟! دهنم را بستم و سعی کردم هر وقت ذهنم میره طرف عملیات استشهادی میاد، به چیز دیگه‌ای فکر کنم.

حالا این انفجار بمب در حرم خمینی چیه؟


توضیح نوشت: دوستی ایمیل زدند که "به درک!" بله اما اولن که همه‌مان میدانیم این بهانه است برای سرکوب بیشتر مردم. دیگه این که از کجا معلوم که این اتفاقات بین مردم و معترضان نیفته؟

Friday، June 19، 2009

1-با سخنرانی خامنه‌ای حوادث به حساس ترین نقطه‌ی خودش رسیده. حرکت امروزش و صحبتهای چند روز قبل‌اش به طور شفاف حالا همه سیاستمداران اصلاح طلب را برابر این این واقعیت قرار داد که مشکل احمدی نژاد نیست . جای ایراد نمی‌تونه تنها نتیجه‌ی انتخابات و ابطال آرا و شمارش مجدد باشه.

2-شرکت در انتخابات و باور به اصلاحات برای این بود که کار به اینجاها نرسه، اما رسیده. و نکته اصلی برای ادامه‌ی حرکت‌ همین جاست.

3-در این شرایط همه چیز به نفع مردم است. حمایت مردمی در نهادهای دانشگاهی، مذهبی، علمی داخل و خارج کشور پوشش خبری وسیع رسانه‌های دنیا به نفع مردم ایران، حتا استعفای بعضی نیروها در سپاه، شکاف بنیادین در ساختار سیستم، حمایت از طریق ابزارهای اینترنتی از مردم برای رساندن صداشان به دنیا...

4-درابتدای صف این جنبش مردمی آن کسانی قرار دارند که با اصل رهبری و ولایت فقیه موافق‌اند (یا حداقل بگوییم تا به حال موافقت‌شان را اعلام می‌کردند) و حتا در مواقعی که از آن‌ها بی عملی دیدیم. وهمین‌طور بعضی فعالان سیاسی (که اغلب سایت‌های خبری این روزها دارند با آن‌ها گفتگو می‌کنند) از آن‌ها راهکار می‌خواهند.


حالا همه چیز بسته به موضع‌گیری صریح رهبران اصلاحات است. نمیدانم آیا آن‌ها توان چرخش سیاسی بسته به شرایط فعلی را دارند؟

• آدم‌ها طی زمان و با لا رفتن سن هویت اصلی‌شان تقویت می‌شه. نمونه‌اش هم خامنه‌ای که بعد از کشته شدن مردم میاد و با دهن کجی به مردم می‌گه تحمل شکست سخته و یا امروز در نماز جمعه ... این آدم چند سال قبل در واقعه‌ی هیجده تیر حداقل برای فریب مردم جور دیگری صحبت کرده بود.


• اوضاع به حدی بحرانی شده که یک نمه عقب نشینی کردند و با فرستادن محسن رضایی جلوی دوربین و صحبت از تقلب در رسانه‌ی ملی و کمی هم و گوشه و کنایه به مجری کودتا سعی می‌کنند تا اوضاع را آرام کنند. این وسط نمی‌فهمم چرا فقط با درشت‌نمایی و برجسته سازی بخشی از صحبت‌های رضایی در مورد تقلب و... در بعضی سایت‌های اصلاح طلب باعث انحراف افکار مردم می‌شن و این توهم را می‌سازند که داره اقدام مثبتی به نفع آنها انجام می‌شه و حرکت‌ها نتیجه‌بخش بوده.

باید این را به حساب ناآگاهی بگذارم؟ یا فقط جو گیر شدن از اینکه می‌بینند در صداوسیما هم از تقلب صحبت شده و سربسته هم فحشی به رییس جمهور داده شده؟ یا همه این‌ها آگاهانه و حساب شده است تا بالاخره به مصالحه‌ای که قراره برسیم با آرامش برسیم؟

Thursday، June 18، 2009

استراتژي‌های مهم ارتباطي

این متن در صفحه ویژه میرحسین موسوی در فیس بوک منتشر شده است - یکی از رسانه های اصلی در جنبش سبز ایرانیان:

استراتژي دشمنان مردم ترسيدن و ترساندن است. مي خواهند جمهوري اسلامي را با حکومت ترس جايگزين کنند. بيهوده نيست که شعار ميرحسين دولت اميد است. پس اميدوار و شجاع و پر از رويا باشيد. زندگي بدون رويا ارزش زيستن ندارد. نگذاريد روياهايتان را بکشند و براي آنها مبارزه کنيد. تمام لحظه ها و ساعات در مبارزه با اين کودتاي سياسي مهم اند. سريع باشید. کار امروز را به فردا، کار صبح را به عصر و کار اين لحظه را به لحظه ديگر موکول نکنيد. اگر لازم است شب بيداري بکشيد. اين روزها و تمام لحظاتشان مهم است.

اگر هيچ وسيله ارتباطي نداريد براي ارتباط حضوري و چهره به چهره از همين لحظه وقت بگذاريد. اطرافيان و دور و بري ها در اولويتند. از بحثهاي وقتگير پرهيز کنيد. موافقان خود را نيرو دهيد و آنها را هم براي ارتباط چهره به چهره فعال کنيد. با دلايل و اطلاعات پشتيبان خودتان را مجهز کنيد. پيامهاي استراتژيک شما اينهاست:

1- يک باند ارعاب و ترور با نفوذ در دولت، بسيج و نيروهاي امنيتي است که ناامني ايجاد مي کند و تخريب اموال عمومي کار خودشان و به دستور آنها است.
2- استقلال را در کنار آزادي و جمهوري اسلامي مي خواهيم و به بيگانگان اجازه دخالت در امور داخلي نمي دهيم. به دولت اجازه انگ زدن به نخبگان هم نمي دهيم.
3- ميرحسين خواست اکثر ايرانيان است نه فقط تهران
4- ما ملت شجاعي هستيم. با ترساندن و ارعاب به ما توهين نکنيد. قدرت اطلاعاتي و امنيتي، امانت ماست در دست شما. اگر خيانت کنيد از شما مي گيريم و به اهلش مي دهيم. نيروهاي نظامي و انتظامي فرزندان ملتند.
5- کودتاي سياسي در قالب آراي پيش-ساخته محکوم است. انتخاباتي که بر خلاف مقررات اجرا شده باطل است و شوراي نگهبان قانون اساسي بايد آن را ابطال کند. مساله ما شمارش چند صندوق پيش-ساخته نيست. ما خواهان تجديد انتخابات با مجريان و ناظران سالم و بي طرف هستيم.
6- نهاد روحانيت سرمايه اين کشور و پشتيبان مردم بوده است. ما خواهان برداشتن سرپوش و سانسور دولت از عزت و حرّيت روحانيت ايم.

استراتژی ارتباطی ما

در شرايط موجود چه استراتژي ارتباطي بايد در پيش بگيريم؟ جريان پشت اين تقلب گسترده انتخاباتي و صحنه گردانان اين کودتاي سياسي، عمليات رواني گسترده اي را با نفوذ در صدا و سيما و محدود کردن کانالهاي ارتباطي مردم آغاز کرده تا بتواند بحراني را که با اين ابعاد پيشبيني نميکردند مديريت کنند. آنها با هوشمندي پيامهاي رسانه اي شان را مديريت مي کنند. لازم است به فنون بدل اين پيامها مسلح شويم و به سريعترين شکل ممکن اطرافيانمان را آگاه کنيم.

نطریه گلوله ای دولت کودتا

از نظر دانش ارتباطات، استراتژي ارتباطي اين جريان بر "نظريه گلوله اي" مبتني است. مطابق اين نظريه آنها فکر مي کنند ارتباط برقرار کردن يک جنگ است: رسانه يک اسلحه است، پيام يک گلوله و مردم هدف هستند. تنها کافيست خوب نشانه گيري کنند. آنها مردم را سيبل بي اختيار، بي تمييز و ناآگاه خود و رسانه هاي بيگانه مي دانند و ترجيح مي دهند در رقابت با ديگر رسانه ها گلوله هاي بيشتري به سوي مردم پرتاب کنند. صدا و سيما تجربه نسبتا موفقي در اين نشانه گيري داشته است اما به مرور تعداد قابل توجهي از مردم از تيررس او خارج شده اند و برد اسلحه شان کاهش يافته. با اين وجود کوشيده اند منتقدانشان را خلع سلاح کنند و رسانه هاي آنها را به حداقل ممکن برسانند. اين روزها با خلع سلاح اينترنتي و تلفني هم مواجهيم. اما انسانيت و ارتباطات چهره به چهره و انساني شما چيزي است که نميتوانند از شما بگيرند. سوال اصلي اين نوشته اين است که شما در ارتباط با خود يا مردمي که در تيررس آنها هستند چکار مي توانيد بکنيد؟ اين نوشته مي کوشد به اين سوال ارتباطي پاسخ دهد.

تحليل محتوای پیام های صدا و سیمای کودتا

در دو روز گذشته صدا و سيما چه پيامهاي استراتژيکي را به سوي مردم شليک کرده است؟
1- ترس از ناامني: تا زماني که تعداد معترضان کم به نظر مي رسيد آنها اغلب اراذل و اوباش معرفي مي شدند و کساني که به اموال عمومي آسيب مي زنند و مزاحم زندگي روزمره مردمند. بعد که آمارشان قابل توجه شد و شعار دادند که "ما مردميم نه اوباش" گفتند که اراذل خود را بين مردم پنهان کرده اند. مردم هم انتظار دارند با اوباش و مخلان امنيت برخورد تندي صورت بگيرد. آنها ژست ناجي مردم در مقابل اوباش را به خود مي گيرند.
جالب است بدانيد گزارشهاي متعددي حاکي از آسيب رساندن نيروهاي لباس شخصي و نيروهاي ضد شورش به اتوموبيلهاي مردم و اموال عمومي و بانکهاست. او مشکل را ايجاد مي کند و خود را حلال مشکل و ناجي شما معرفي مي کند. اما براي اينکه شما را نجات دهد شرط مي گذارد. شرطش اين است که به بقيه حرفهاي او هم گوش دهيد و تسليم کانديدايي که او از صندوق در آورده باشيد. او شما را مي ترساند و بهايي که براي از بين بردن ترس مطالبه مي کند اعتماد و تسليم شماست. اگر نترسيد يا تسليم نشويد به طريق ديگري شما را مي ترساند. کافيست بازي نخوريد و بي آنکه عصباني شويد به اين بازي بخنديد و مردم را نيز از اين بازي آگاه کنيد.

2- ترس از بيگانه و انقلاب مخملي: استقلال از دخالت بيگانگان يکي از مهمترين شعارها و يکي از مهمترين موفقيتهاي نسبي انقلاب و جمهوري اسلامي بوده است. شعار و دستاورد مهمي که خيلي اوقات از بس تکرار شده است قدرش را به اندازه کافي نمي دانيم. تجربه تلخ و بيم ما از دخالت بيگانگان در امور داخلي مان گاه مورد سوء استفاده دولتها براي توجيه رفتارشان در محدود کردن آزاديمان بوده است. شعار ديگر انقلاب؛ يعني آزادي، بدين ترتيب در محاق رفته است. هر صداي مخالف و منتقدي را صداي بيگانه و ايادي استکبار و صهيونيزم دانستن روش ديگر راه انداختن بازي "ترسو و ناجي" است. صدا و سيما مدام تکرار مي کند که رسانه هاي بيگانه از رفتار منتقدان دولت و معترضان به انتخابات خشنودند و آنها يا برخي در ميان آنها را خط مي دهند. آنها با اين برچسب گروه هاي مرجع، روشنفکران و مخالفان خود را از ميدان بدر مي کنند. همه شما ديده ايد که کيهان و رسانه هاي دولت بارها ميرحسين موسوي و پشتيبانانش را به آلت دست غرب بودن متهم کرده است.

اسلام به لهجه روسی

جالب است بدانيد پرونده کساني که اين برچسبها را در تيراژ انبوه توليد مي کنند در وابستگي و دلبستگي با بلوک شرق و پسمانده هاي کمونيزم در روسيه و سرويسهاي اطلاعاتي روسيه و چين خالي از ابهام نيست. آقاي احمدي نژاد و برخي نزديکانش در گذشته همگي مدتي در وزارت خارجه در بخش روسيه کار کرده اند. براي نمونه حاتم بخشي پاره اي از درياي خزر را در کنار معلق ماندن پروژه نيروگاه بوشهر به ياد آوريد تا ترديدتان قويتر شود. به نظر مي رسد نه تنها آزادي به بهاي استقلال، که استقلال و جمهوريت نظام نيز به بهاي قرائتي اسلامي از يک پروژه امنيتي روسي در خطر است. لازم است بار ديگر شعار"استقلال، آزادي جمهوري اسلامي" را در کنار الله اکبر مورد توجه قرار دهيم. و ضمن حفظ هشياري در مورد مداخله بيگانگان از برچسب براندازي نرم يا انقلاب مخملي نترسيم. دوري از برخي حرکتها مثل نوشتن نامه به سران کشورهاي خارجي براي طرد احمدي نژاد، يا شعارهاي نامربوط يا تحريک کننده از همين هشياري ناشي مي شود. ما کاري به بيگانگان نداريم و فقط برگزاري مجدد انتخابات به شکل قانوني و با حضور ناظران را خواستاريم.

هدف اصليِ بزرگ کردن اين ترس، ايجاد شکاف بين مردم و نخبگان است و پيدا کردن بهانه براي دستگيري اساتيد دانشگاه، روزنامه نگاران، فعالان مدني و گروههاي مرجع با برچسب جاسوسي و براندازي. لازم است اساتيد دانشگاه و نخبگان بر پابندي و علاقه شان به نظام تاکيد کنند و پابندي طراحان سناريوي تقلب را به انقلاب و شعارهاي آن مورد سوال قرار دهند. در عمل چه کسي در کار براندازي نرم است؟

3- معترضان برخي از تهراني ها هستند: اين پيام مدام تکرار شده است که راي موسوي فقط در تهران بيشتر بوده و تهراني ها بايد به راي مردم کشور گردن بگذارند. اعتراضات مردم ساير شهرها بازتاب رسانه اي قابل توجهي نيافته است.
مي دانيد که گزارش کميته صيانت از آرا حاکي از برتري نسبي موسوي در شهرها و نقاط مختلف کشور است. لازم است به همه اطرافيان و طرفداران احمدي نژاد در خصوص برتري ميرحسين در اغلب نقاط کشور اطلاع رساني کنيم و نتايج پيش-ساخته شمارش آرا را با توجه به نقدهايي که در سايتها ديده ايد مورد نقد قرار دهيم. لازم است دانشجويان اعتراضات و نظر مردم شهرشان را بازتاب بيشتري بدهند و رسانه ها را به سمت آنها هدايت کنند.

4- ترس از جان و دستگيري: حمله به خوابگاه دانشجويان و مجتمع هاي مسکوني، اعلام گسترده کشته شدن هفت نفر در جريان تجمع آرام روز 25 خرداد ومسوول دانستن معترضان در اين مورد و تهديد صريح وزير اطلاعات در گفتگو با تلويزيون مبني بر دستگيري ساماندهندگان تجمعات و تمام آنچه مي دانيد. در اين پيام دولت ضمن آنکه خود را کشنده معرفي نمي کند و آشوبگران را مسبب کشتار مي داند، تلويحا پيام صريح خود را ميفرستد که مردم عزيز من شما را دوست دارم ولي با شما شوخي ندارم. اگر يک قدم ديگر جلو بياييد: "ميکشم". اينجا نيز "نظريه گلوله اي" اينبار با گلوله هاي نسبتا واقعي حاکم بر رفتار آنهاست.

موضع سپاه و ارتش

جالب است بدانيد فرماندهان ارتش به آنها پيغام داده اند که روي ما حساب نکنيد. عموم فرماندهان سپاه نيز پيام داده اند که ما رو درروي مردم نمي ايستيم و کشتار گسترده مردم توسط سپاه محال است. جوانترها خوب است بدانند که سپاه تشکيل شده از فرزندان دلسوز و خانواده هاي مومن ايراني است که هشت سال از جان گذشتگي خود در وفاداري به ملت ايران را در کارنامه خود دارند. آنها و بسيجيان راستين را با آغوش گرم و لبخند و گل پذيرا باشيد و در شعارها به اين سرمايه ها احترام بگذاريد و مهر بورزيد. خانواده هاي فرماندهان شهيد سپاه نظير خانوادههاي باکري و همت و بسياري از همرزمان گمنام، مومن و وطندوست آنها از همراهان ميرحسين موسوي اند. از آنها براي حضور در اجتماعاتتان دعوت کنيد.

5- تغيير صورت مساله در اعلام آراي پيش ساخته: رسانه ملي تاکيد مي کند که شمارش آرا درست بوده اما برخي ظرفيت شکست ندارند. شوراي نگهبان براي اطمينان کانديداها برخي يا همه صندوقها را دوباره خواهد شمرد. آنها در اين پيام، سوال از طريقه غيرقانوني برگزاري انتخابات را ناديده گرفته و صورت مساله را به اشتباه در شمارش جزيي آرا تغيير مي دهند تا آرايي که معلوم نيست از کجا آمده را دوباره بشمارند. خواسته ما برگزاري انتخابات مطابق قانون، با بي طرفي رسانه اي در فضاي آزاد رسانه اي و ارتباطي، عدم دخالت دولت و رسانه هاي دولتي، با حضور ناظران کانديداها در همه مراحل از جمله مرحله پلمب صندوقها در صبح رايگيري و شمارش و نقل و انتقال آرا در شهرها و از شهرها به تهران همراه با تدارکات لازم از جمله تعرفه کافي در همه حوزه هاي انتخابيه است. پيام مهم ما اين است که انتخابات باطل و مهندسي شده است و اطميناني از وجود خارجي راي هاي ما در صندوقهاي شوراي نگهبان نيست.

6- پشتيباني روحانيت: اکثريت علما و روحانيون طراز اول در قم و ساير شهرها پشتيبان راي مردم اند ولي صدا و سيما صداي آنها را سانسور مي کند و با برجسته کردن نظر چند چهره مثل آقاي جنتي و يزدي، نهاد روحانيت را خرج رفتار غير قانوني خود و پشتيبان خود معرفي مي کند. آنها تحت فشارها و ارعابي چندين برابر آنچه شما تصور مي کنيد هستند. در شعارهايتان به آنها احترام بگذاريد و به آنها جرات بدهيد. در تماس با دفاترشان از حکم خشونت وتيراندازي به منتقدان و تجمعات و حرمت آن سوال کنيد. بگذاريد آنها دولت را از اعمال خشونت نهي شرعي کنند. از آنها براي شرکت در اجتماعات دعوت کنيد و در مراسم و اجتماعات شان با رعايت قواعد احترام شرکت کنيد. به مساجد و حوزه ها برويد و با آنها گفتگو کنيد. آنها مي دانند که باند قدرت قصد کنار گذاشتن علما و جايگزيني مداحان و دينفروشان با آنها را دارند و به شما خواهند پيوست هرچند در ابتدا دوپهلو موضع بگيرند و از موضعگيري بترسند. شجاعت امام حسين(ع) را به آنها ياد آور شويد و بگوييد که از روحاني آزاده چه انتظاري داريد.

*تمام حقوق اين نوشته مربوط به ملت ايران است و نقل و کپي برداري و باز توليد آن به هر شکل ممکن توصيه مي شود.

Wednesday، June 17، 2009

محاصره

فعالیت خبرنگارهای خارجی که عملن ممنوع شده. هنوز یک روز نگذشته، اما تاثیرش به وضوح مشخص‌ه. از فیلترینگ بدتر من وحشت از قطع شبکه‌ی اینترنت دارم. این به معنی محاصره‌ی کامل مردم است پشت دیوار آهنین و سلاخی آن‌ها با خیال راحت، همان کاری که الان هم جلوی چشم مردم دنیا دارن انجام می‌دهند. تا این اتفاق نیفتاده باید کاری کرد و راهی براش پیدا کرد. نمیدانم اصلن راه حلی براش هست یا نه.

Monday، June 15، 2009

-یکی از همکارهای سابق‌ام ظهر یک‌شنبه ایمیل فرستاده بود و از اوضاع و احوال نوشته بود. از جمله این که مدیر آن جا (از زیر مجموعه‌های وزارت ارشاد) به مناسبت انتخاب احمدی نژاد شیرینی داده. نوشته که خیلی‌ها حتا شیرینی را برنداشتند که بخورند. قرار هم بوده که یک ساعت زودتر تعطیل بشن برای شرکت در جشن پیروزی. همکار دیگه‌ای که خانم مذهبی است وچادری، با چهل و چند سال سن و موقعیت خوب شغلی، می‌گفت که دیگه از ایران میره.

-صحبت می‌کنم با یکی از دوستان خارج از ایران، می‌گه که خبری نیست و خارج‌نشینان بزرگ می‌کنند. طوری نیست. خوب خدا را شکر که عصر ارتباطات است و از هر گوشه و کنار کشور می‌شه نه فقط خبر، که تصویر هم گرفت. دیگه نمی‌شه مثل یارو گفتنی بگیم رفتیم روی بام و دیدیم خبری نیست و همه‌اش نوار بود. من نمیدانم جه جیزی را باید خبر تلقی کرد. باید به چه وسعتی برسه تا باور کنیم آنجا وضعیت بحرانی‌ه؟

-امروز یعنی با دعوت به راهپیمایی وضعیت بحرانی‌تر می‌شه؟

پشیمان نیستم

از رای دادن پشیمان نیستم. من و خیلی‌های دیگه با اعتقاد به اصلاحات رای دادیم. همان کاری را که فکر می‌کردیم درست‌ه انجام دادیم. این قبل از این ماجراها. میرسیم بعد که این حکومت با مااین طور کرد. حالا که از شوک و حیرت بیرون آمدم و منطقی‌تر می‌تونم اوضاع را تحلیل کنم، می‌بینم که ما بازنده نیستیم. ما اصلاحات می‌خواستیم. اما حکومت نشان داد که در حد و ظرفیت این صحبت‌ها نیست. حالا تکلیف ما با حکومت یک‌سره شده. سی سال بعد را هم هزینه نمی‌کنیم برای امید بستن به تغییر با شرکت در انتخابات. حساب کنید می‌شد این روند همین جور ادامه پیدا کنه و ما هر بار به خیال اصلاحات بریم رای بدیم و هر بار با یک بازی جدید امیدوار بشیم و در خیالات‌مان ببینیم که برای اصلاحات کاری کرده‌ایم، یا این بار بازی فلان طور بود و دوباره دفعه بعد بازی از نو. این از این.

با کودتایی که کردند شرایطی فراهم شده که می‌شه درست همین حالا به نفع خودمان ازش بهره‌برداری کنیم. باید همین حالا کاری کرد. تا افکار عمومی دنیا متوجه ماست. در داخل هم که حتا حوزه‌ی علمیه قم هم از مردم حمایت می‌کنه. هر جور حساب کنیم حوزه‌ی علمیه قم روی بخش مهمی از مردم تاثیر گذار است. بخصوص آن بخش از مردمی که طرفدار احمدی‌نژاد هستند. تا وقتی که سطح مطالبات پایین نیامده و مردم و سیاست‌مدارها زیر فشار اخیه خسته نشده‌اند. بدون این که اتفاقی برای کسی بیفته و هزینه بالایی بدیم.

Sunday، June 14، 2009

خطاب به خارج نشینان: باید کاری کرد

نگران فردا هستم و جشن پیروزی مردک رذل که ادامه‌ی پروژه‌اش است. رژه‌ی دیکتاتور در خیابان‌ها و شاید برخورد جدی‌تر با مردم. از فردا می‌ترسم.

خطر جدی‌تر از یک تقلب انتخاباتی است. تقلب فقط ابزاری بود برای این نمایش و شروع پروژه کودتا. کودتا کی اتفاق افتاد؟ هفته‌ها بعد از امید و شور و شعف و هیجان مردمی در خیابان‌ها که همین حضور در خیابانها هیجان‌شان را صد چندان می‌کرد. حالا با این مردم این طور بازی کردن خطرناکه و این مردک خوب میدانه و عمدن داره آتش را تندتر می‌کنه تا سرکوبش هم شدیدتر باشه.

فعالان حقوق بشر باید سریع وارد عمل بشوند. قبل از این که دیر بشه و خونی ریخته بشه. به این فکر نکنید که این درگیری‌های خیابانی منجر به این می‌شه که دیکتاتور عقب بشینه. بفهمید او عمدن داره همه را عصبانی‌تر می‌کنه تا میخ دیکتاتوری‌اش را محکم‌تر بکوبه. این را مخصوصن دارم خطاب به فعالان سیاسی خارج از کشور می‌نویسم که می‌بینم توی وبلاگ‌هاشان یا تو فیس بوک حماسی وار از تحرکات مردم در ایران می‌نویسند و خودشان ... (بگذریم این یکی وقتش نیست) الان باید تمام توان را جمع کرد برای جلب توجه افکار عمومی جهان و کمک گرفتن از آن‌ها. همان کاری که موقع بازداشت‌های فعالان زنان و فعالان سیاسی ...انجام می‌شد. گسترده‌تر از آن. این یعنی به آن اندازه مهم نیست؟ اگر در آن موارد نتیجه داشت این بار حتمن تاثیر داره.

می‌فهمید؟ دیکتاتوری قراره روی نعش بچه‌های ما نفس تازه کنه.

درضمن: چرا هیچ خبری از خاتمی، هاشمی رفسنجانی، کروبی و موسوی نیست. البته موسوی و کروبی بعد از آن اطلاعیه‌ای که دادند دیگه هیچی.

Saturday، June 13، 2009

کودتای دموکراتیک!

این اتفاق یعنی کودتا. یک کودتای منحصر به فرد در تاریخ از لحاظ شکل. کودتایی که باید در کتاب‌های جامعه‌شناسی سیاسی ازش بنویسند و ثبت بشه به عنوان کودتایی با بهره‌گیری از ابزارهای کاملن دموکراتیک انتخابات، حضور بی سابقه‌ی مردم (هشتاد و پنج درصد)... آن هم آن جور مشارکت فعال که آخر همه را بریزی تو جیب خودت.

اینها آن کودن‌های دیکتاتور کشورهای دیگه نیستند. آن احمق‌هایی که یک شبه کودتا می‌کنند و به زور اسلحه میان. یا آن‌ها که با یک کاندیدا انتخابات برگزار می‌کنند. یا آن‌ها که تقلب‌شان در انتخابات جور دیگه‌ای است و سرراست تر و ساده‌تر از این بازی‌ها که سر ما آوردند. خدای من این مردک را از کجا پیدا کردند این‌ها. این مردک نابغه‌ی بیمار خودپرست و تشنه‌ی قدرت را. هر چه به این بازی‌های چند ماهه فکر می‌کنم سرگیجه می‌گیرم.

روزهای آخر نگران نتایج انخابان بودم. می‌ترسیدم این مرتیکه دغل از توی صندوق بیرون بیاد. اما "با رای مردم". با یک اختلاف جزیی با رقیب قدرش. اما اگر آن جور می‌شد فرق داشت. در آن حالت حکومت دست به چنین کار کثیفی نزده بود. هر چه بود رای مردمی بود که "بخشی" از آن‌ها هم مثل بقیه با امید انتخاب‌اش کرده بودند. حالا یا با تحلیل خودشان از اوضاع یا با تبلیغات این‌ها.

احساس بلاهت می‌کنم مقابل دور بری‌های تحریمی که در بحث‌هامان می‌گفتم شما واقعیت‌هایی را نمی‌بینید. شما نمی‌بینید که حکومت ما گذر کرده از آن تقلب های انتخاباتی که حرف‌اش را میزنید یا نمایشی بودن انتخابات. حالا حکومت فهمیده که چاره‌ای نداره جز قبول انتخاب مردم. بال بال زدن‌اش هم در تبلیغات انتخاباتی برای همین‌ه تا مردم را با خودش همراه کنه. حالا می‌بینم. حق با آن‌ها بود. حکومت عوض نشده. نمی‌خواد خواست مردم را بپذیره. اما هم من و هم آن‌ها نفهمیدیم که این حکومت در دیکتاتوری‌اش و روش‌های آن به کمالاتی رسیده.

منتظر واکنش کاندیداهای دیگه هستم. باید در این شرایط حتا اگر نتیجه‌ای نداشته باشه، از مردم و رای‌شان دفاع کنند. فقط خدا کنه آنها هم ثابت نکنند که مردم از همان‌ها هم بازی خوردند و حالا برای تسکین درد هم تنها مانده‌اند. تمام احتمالات را بررسی می‌کنم. در هر صورت فاجعه‌ای در راه است. نزاع درون ساختار، یا شورش های خیابانی و سرکوب مردم، یا سکوت مردم و در لاک خودشان فرورفتن و شروع یک مقطع تاریخی از سرخوردگی. همه‌ی این‌ها به ضرر مردم‌ه، چون بابت هر کدام مردم هستند که باید هزینه‌ای بدن بی آنکه نفعی را عاید خودشان کنند. میدانم نهایت نا امیدی است اما همه چیز تمام شده. ما وارد دوران جدیدی از حکومت توتالیته شده‌ایم. آن هم حکومت توتالیته‌ای با پشتوانه‌ی (دروغین) بیش از بیست میلیون رای مردم و نمایش مهارت بی حد و حصرش در اجرای بازی‌های کثیف .

باید باور کرد مصیبت را

این روزهای اخیر بارها بغض گلوم را گرفته بود. وقتی عکس‌ها و فیلم های حضور مردم را از همواداری کاندیداشان را میدیدم. فرقی نمیکرد. حتا هواداری از رضایی یا حتا همین مردک. مردمی که با خلوص و امید به آینده که خیال می‌کردند متعلق به آن‌هاست. مردمی که خیال می‌کردند دیگر تحریم راه نجاتشان نیست. هر بار بغض کردم از امیدهای مردم.

حالا از وقت اعلان نتایج هم باز بغض آمده. بیچاره‌تر از ملت ما را جایی سرغ دارید؟ وقتی طرف رذالت را تمام کرده باشه. یاد لبخندهای کریه مرتیکه می‌افتم موقع مناظره‌ها. آن وقت فکر می‌کردم تاکتیک است. حالا می‌فهمم آن لبخندهای کریه جه معنی داشتند. داشت به ریش ما می‌خندید مردک. بیچاره ما. فکر می‌کردم تحریمی‌ها نمی‌فهمند در ایران چه می‌گذره. قدرت تحلیل‌شان ضعیف است ؛ آن‌ها که می‌گفتند هر چه خودشان انتخاب کنند، همان‌ه، این را آخر دید عوامانه میدیدیم. حالا می‌بینم همان‌ه که آنها می‌گفنتد. تازه همان‌ها هم از این حد ردالت حکومت خبر نداشتند. همان‌ها هم الان گیج و متحیرن از اتفاقی که افتاده.

هر بار آمار اعلان نتایج را خواندم به خودم امید دادم که نه! هنوز تمام نشده. تقلبی در کار نیست. فقط باید منتظر باید بود. میدونم احمقانه بود ها! عین امیدواری‌هامان در این روزها. خوب آدمی که آن جور امیدوار باشه، این جور هم به خودش وعده میده که بعد از شمارش چند میلیون مابقی آرا، ناگهان معجزه بشه.

یعنی چی آخه؟

یا مردم ما بیش از آن چیزی که تصورش را می‌کردم غیر قابل پیش‌بینی هستند، یا حکومت ما بیش از آنی که فکر می‌کردم وقیح و عوضی‌ه، یا این‌که...طوری نیست بابا! فقط تا الان رای مناطقی شمارش شده که طرفدار مرتیکه بودند. تا من بیدار بشم نوبت صنوق‌های ماها رسیده.

امیدوارم وقتی بیدار می‌شم(اگر خوابم ببره) ببینم که شق سوم بوده.

یه امید نوشت دیگه: امیدوارم آخرش به این‌جا ختم نشه.

Sunday، June 07، 2009

با کمال تاسف: برنده‌ی مناظره‌ها...

مناظره‌های انتخاباتی تلویزیونی در مجموع به نفع احمدی نژاد تمام شده. این نظر من‌ه.

این جا یک طرف رسانه‌ی تلویویزون است که مخاطب‌اش توده و عوام است و اصلن این مناظره ها باید بتواند توده مردمی، که مهمترین یا شاید هم تنها منبع اطلاعاتی‌‌اش تلویزیون است، جهت بده. مهم‌تر اون بخش از توده مردمی که نه فقط توان دسترسی به منابع اطلاعاتی دیگر را نداره، بلکه قدرت جمع بندی و تحلیل را هم نداره. پس این مناظره‌ها باید بتواند با ابزارهای تبلیغاتی فکر سازی کنه و مردم را به سمت انتخاب آن کاندیدا هدایت‌شان کنه.

این مناظره‌ها برای من و شما و امثال ما نیست که وقتی هم پای این مناظره‌ها می‌نشینیم برای جمع بندی نهایی نشسته‌ایم یا شاید هم انگار که بخواهیم ادامه بازی را وقتی مهیج شده تماشا کنیم. پس لطفن با نگاه خودمان تحلیل نکنیم و آخر سر هم کف نزنیم که کاندیدای محبوب‌مان برنده بیرون آمد از این مناظره یا منازعه. عین تمام تاریخ روشنفکری ایران از نگاه خودمان تحلیل نکنیم تاثیر این مناظره‌ها را روی مردم. بعد از نتایج انتخابات هم بگیم ای داد! چرا این جور شد. اصلن تقلب شد. که امیدوارم هفته‌ی بعد به این جا ختم نشود.

ای کاش یک کار تحقیقی انجام بشه به طور خاص و متمرکز روی این مناظره‌های تلویزیونی تا میزان تغییرات نظرات و حمایت‌های مردم از کاندیدها را بعد از این مناظره‌ها مشخص کنه. قبل از این مناظره‌ها قرار بوده به چه کسی رای بدهند و بعد از آن چطور. و همین‌طور اینکه اصلن مردم بعد از این مناظره‌ها تا چه حد نظرشان نسبت به انتخابی که داشته اند، تقویت شده. آیا تاثیری نداشته؟ داشته؟ چقدر؟ یا اینکه نظرشان تغییر کرده نسبت به کاندیدای مورد نظرشان اما از سر ناچاری باز به او رای خواهند داد. این جا معلوم می‌شه که کاندیداهای ما تا چه حد قدرت‌مند عمل کردند در این مناظره‌ها و این مناظره ها تا چه حد براشان رای‌ساز بوده.

بخواهیم نمره بدیم به چگونگی تسلط به مناظره و استفاده درست و به جا از تاکتیک‌ها، نمره‌ی احمدی نژاد صد است، با اختلاف بسیار زیادی کروبی و در آخر موسوی قرار داره. موسوی از این نظر رفوزه نباشه تجدید است. شیوه‌ی گفتار احمدی نژاد، کلام واضح، شفاف، لحن ادای کلمات، تاکید به جا بر روی کلمات همراه با میمیک صورت مناسب برای هر موضوعی؛ گاه میمیک توجه به کلام مخاطب، گاه میمیکی برای بی‌اهمیت نشان دادن حمله و اتهام طرف مقابل، گاه لبخندی که در بخش عمده ی مناظره با کروبی تبدیل به پوزخند شده بود. که این پوزخند بخش مهمی از تاکتیک مناظره‌ با کروبی بود. کنار کلام و زبان بدنی، نمودارها و آمار و ارقام و همین طور موضوعاتی که اشاره می‌کرد و نشانگاه های موضوعی. طرف مربوطه خیلی کار بلد است. نسبت به چهار سال قبل هم حرفه‌ای‌تر هم شده. همان حمله به هاشمی رفسنجانی آن هم در شرایطی که بزرگ‌ترین مشکل مردم اقتصاد برای هم‌سو کردن مردم با خودش کافی است. اشاره به "زندگی اشرافی" بار کافی را داره در شرایط اجتماعی و اقتصادی ما برای همراه کردن مردم را داره. یا مدام تاکیدش روی شهرام جزایری و بدتر پاسخ بی ربط کروبی به این موضوع پر اهمیت. یا باز هم مظلوم نمایی. اما مظلوم نمایی این یکی طرف حرفه ای تر است. با سند و مدرک و عدد و رقم از مظلومیت خودش و دولت‌اش گفتن. اشاره به 320000 تیتر حمله به دولت (حتا فحش‌ها را هم با عدد و رقم می‌گفت) یا اشاره به کتاب‌هایی که کنار دست‌اش روی هم انباشته بود. تکرار تکه انداختن "سه نفر به یک نفر" (مقایسه کنید با روش کرباسچی برای مظلوم‌نمایی و همین طور نمایش دلسوزی برای فقرا را)، از آن طرف هی حرف زدن از مردم و عزت آن‌ها. فکر کنم به اندازه "چیز" گفتن های موسوی، احمدی نژاد از مردم و عزت آن‌ها گفت و از مظلومیت‌ خودش و دولت‌اش. ما می‌دانیم و یقین هم داریم همه‌ی حرف‌هایی که میزنه یا بیشترشان دروغ‌ه. اما ما میدانیم این‌ها را. همان اول هم گفتم صحبت سر مردم روستایی است که خبری از دنیا ندارند. حالا نه روستایی، حتا همان شهرستانی و تهرانی مخلص رهبر که هر هفته در نماز جمعه حاضره، یا مردم عادی بی خبر از دنیا و کشور و غرق در مشکل اقتصادی است، این نمودارهای خوشگل رنگی را ببینه بیشتر حرف چه کسی را باور می‌کنه؟ حالا به همه‌ی این‌ها این را هم اضافه کنید که احمدی نژاد بین کاغذهاش گم نمی‌شد. منظم و مرتب هر دروغی را که می‌خواست مستند کنه، از لای سند"سازی‌"ها را بیرون می‌کشید .

این مناظره‌ها اگر آرای جدیدی را به سمت احمدی نژاد نیاورده باشه، اما آرای قبلی را تقویت کرده. بدتر این‌که این مناظره‌ها توان آن را نداشتند تا آرایی را از جبهه احمدی نژاد به سمت یکی دیگر از کاندادها روان کنه. دل‌خوش نباشیم به یک انگشت اشاره برای ساکت کردن طرف از جانب موسوی، یا اشارات کروبی به هاله نور، اشاره زیرکانه‌اش به زهرا بنی یعقوب، یا استفاده از زبان عوام. آن‌ها رقیب را و تاکتیک‌ها و روش‌هاش را می‌شناختند، پس چرا اینطور ضعیف در برابرش حاضر شدند؟

قبل از این مناظره‌ها تصورم این بود که برنده‌ی انتخابات موسوی است. حداقل از این بابت خیال‌ام راحت بود که احمدی نژاد دیگه چهار سال بعد نیست. تلاش‌ام این بود که دور و بری‌ها را به سمت کروبی سوق بدم. اما بعد از این مناظره‌ها نگرانم. از این‌که باز برای چهار سال احمدی نژاد انتخاب بشه. امیدوارم که این طور نباشه.

Wednesday، June 03، 2009

صدا و سیما در شهر ما(2)

ادامه‌ی داستان...


زنگ میزنم به چند نفری که به نظرم احتمال مصاحبه کردن‌شان زیاده و میدانم دور و برشان هم کسانی را دارند که ممکن‌ه حاضر بشن در مصاحبه. طبیعی‌ه که بی خیال آن‌هایی می‌شم که مطمینم به محض گفتن داستان یا پوزخند تحویل‌ام میدن یا صراحتن و مستقیم در حضور خودم یا تو دل‌شان یا پشت سرم متهم می‌شم به اطلاعاتی بودن و مواردی از این نوع. همین طور آن هایی که میدانم نظرات‌شان از نوعی است که اصلن قابل پخش که نه حتا قابل ضبط هم نیست. یا حتا آن بنده‌های خدایی که صدا و سیمای ما با ظاهرشان مشکل اساسی داره. یعنی کاملن در چارچوب نظام و موازین صدا و سیما آدم پیدا کردم‌. اما به هر حال تفاوتی با آن آدم‌های معرفی شده از انجمن داشتند. خلاصه. زنگ میزنم. هر کدام چیزی می‌گن. یکی می‌گه باشه، حتمن، در خدمتیم. اون یکی من و من می‌کنه و اما بعد قبول می‌کنه. اون یکی وقت و ساعت‌اش را می‌پرسه. اما هر چیه قبول می‌کنند و اجازه میدن که شماره‌شان را بدم به این دوست‌مان.

زنگ میزنه بهم و من شماره‌ها را میدم. و می‌گم همین امشب تماس بگیرید. فردا یک شنبه است و هر کدام یک طرف هستند و برنامه‌ای دارند. دل‌شان نمی‌خواد برنامه‌شان به خاطر مصاحبه به هم بخوره. البته خودتان بهتر میدونید. می‌گه حتمن. بعد شروع می‌کنه تشکر و هندوانه زیر بغل من دادن. که من نمیدونم چطوری تشکر کنم. خیلی پیش آمده دوستانی که با صدا و سیما مشکلی ندارند و قبول‌اش هم دارند، هر وقت کمکی خواستم، کلی وقت گذاشته‌ام که توجیه‌شان کنم برای اهمیت موضوع، آخر هم کمکی نکرده‌اند. اما شما را می‌شناسم دیگه ....(کشدار می‌گه می‌شناسم دیگه، معنی‌دار) آن‌وقت این جور وقت گذاشتید و کمک کردید. خلاصه باز هم از این نوع هندوانه‌ها. من هم فقط هی می‌گفتم خواهش می‌کنم. دلیل‌اش را هم حواله دادم به عالم دوستی و همین طور رسانه ای بودن خودم. اما نگفتم خود من، آدم رسانه‌ای دنبال چه چیزی‌ه از این ماجرا.

رفت تا فردا. طرف ظهر حدود یازده و نیم بود زنگ زد که ما رسیدیم، پرواز تاخیر داشته. دیشب هم هر چی زنگ زدم به آن‌ها‌، هیچ کدام را پیدا نکردم یا نگرفت تلفن‌شان. گفتم عجیبه. بسیار خوب بذار من همین الان زنگ میزنم ببینم چه خبره. زنگ میزنم. یکی نیمه شب رفته بوده بیمارستان کلیه اش درد گرفته بوده صبح برگشته بوده خانه. همان که سابقن رستوران داشته و خیلی آدم، مخصوصن ایرانی مقیم، می‌شناسه. گفت بستگی داره به ساعت‌اش. بهتر شده باشم حتمن. بقیه هم همه صحیح و سلامت بودند و گفتند مشکلی نیست ساعت‌اش را بگید چشم. زنگ میزنم که موردی نداره تماس بگیرید و قرارهاتان را بذارید. می‌گه باشه. در ضمن گفتم که ما شش و نیم پروازمان است. نهار را که می‌آیید؟ می‌گم باید برم خانه ببینم. با بروکر قرار گذاشته‌ام. دروغ گفتم البته. یک‌شنه هیچ جا نرفتم و هیچ خانه‌ای هم ندیدم.

ساعت حدود سه تلفن زنگ میزنه که ما رستوران فلان هستیم با برادران و دوستان. شما کی تشریف میارید؟ میگم اولن که دلیل اصلی را دیشب گفتم. بعد هم آن جا به من خیلی دوره و من خسته‌تر از اون هستم که بیام. باز دروغ گفتم. چه خسته‌ای. تمام مدت خانه بودم و کاری نکرده بودم که خسته بشوم. چون میدیدم یا نمی‌خواد بفهمد یا خودش را به آن راه زده است. گفتم خوب کار به کجا رسید؟ گفت هنوز خیلی مانده. بعد از نهار باید ادامه بدهیم. با آن‌ها هم که شما شماره‌شان را دادید، هنوز تماس نگرفته‌ام. انشاالله بعد از نهار.

شب تماس گرفتم با همانی که کلیه درد داشت و کلی آدم می‌شناسه، ببینم توانسته برام بروکری پیدا کنه برای خانه یا نه. می‌خواستم خودم بپرسم که چطور و چه خبر که گفت راستی تماس نگرفتند که! دوشنبه هم خود ایشان تماس گرفتند و فهمیدم که مساوی نبودن تعداد خانم‌ها و آقایان، حضور افرادی با دیدگاهای مختلف و ...گویا سرانجام چندان خوشی نداشته در این گزارش. البته خودش نگفت‌ها. من نتیجه‌گیری خودم را با شواهد و قراین دارم می‌گم.


اهم‌نوشت: مهم این بود که من به نتیجه‌ای که می‌خواستم با کمک کردن‌ام برای تهیه این گزارش برسم، رسیدم. نتیجه‌ای که می‌خواستم یک بار دیگه عینی‌ترش کنم.

Tuesday، June 02، 2009

صدا و سیما در شهر ما(1)

یکی از بچه های صدا و سیما مدتی‌ه که منتقل شده این جا. این جا که می‌گم منظورم این کشوره، نه دقیقن این شهر. در این مدت چند باری تلفنی صحبتی کرده‌ایم. شنبه تماس گرفت که فردا میاد این‌جا برای گرفتن گزارش برای انتخابات. گفت پروازم صبح است و عصر هم بر می‌گردم. می‌گم برای گزارش چه کار می‌کنید؟ آدم‌هاش را چطور پیدا می‌کنید؟ می‌گه بچه‌های انجمن اسلامی برام چند نفری پیدا کردند. من بیست و یک نفر لازم دارم، اما فقط تونستند هشت نفر پیدا کنند. گفتم خوب هنوز خیلی کم دارید. می‌گه آره. شما می‌آیید باهاتان مصاحبه کنم؟ جدی داره می‌گه. اما خودم را به اون راه میزنم و می‌گم میدونم که دارید شوخی می‌کنید. تازه با من هم مشکل تعداد کمی که دارید حل نمی‌شه. میگه بذارید براتان سوال‌ها را بخوانم. می‌خونه. سوال‌ها که معلومه دیگه، در انتخابات شرکت می‌کنید، چرا و از این حرف‌ها. می‌گه از بین این‌ها باید دو تا را جواب بدن. من تاکید کرده‌ام به بچه‌های انجمن که تعداد خانم‌ها و آقایان باید مساوی باشه. اما باز هم خانم‌ها کمتر از آقایان‌ه. می‌پرسه شما می‌تونید کسی را معرفی کنید؟ می‌گم خوب تونستن که می‌تونم، اما باز برای خانم ها مشکل خواهی داشت. مشکل حجاب. اگر حجاب نداشته باشند می‌تونید ازشون مصاحبه بگیرید؟ (معلومه که جواب را میدونستم. همان جور که شما الان دارید تو دل‌تان می‌گید این هم پرسیدن داره آخه!) با جدیت می‌گه نه! حجاب را که من نمی‌تونم کاری کنم. چون از تلویزیون ایران پخش می‌شه. می‌گم همین یک محدویت آخر میرسه به عدم تساوی تعداد خانم‌ها و آقایان گزارش‌تان. انگار بی‌خیال مورد تعداد خانم‌ها و آقایان شده باشه می‌گه غیر دانشجوها هم می‌خوام که تو گزارش‌ام باشن. اما انجمن فقط دانشجو پیدا کرده. می‌گم اتفاقن تو این شهر ایرانی مقیم زیاده. پیدا کردن‌شان هم کار سختی نیست. آن‌ها محله‌های خودشان را دارند، لینک‌هایی هست که بشه راحت چند نفرشان را پیدا کرد. آن وقت چطور فقط دانشجو پیدا کرده‌اند؟ می‌گه والله نمیدونم. از طرف دیگه من می‌خوام افراد مصاحبه شونده‌ام یک‌دست نباشن. می‌خوام که حتمن از دیگاه‌های مختلفی باشن. اما باز هم انجمن همین هشت نفری که پیدا کرده می‌بینم شبیه هم هستند. می‌گم خوب از کجا میدونید؟ می‌گه همه‌شان یا تو خوابگاه انجمن زدگی می‌کنند یا عضو انجمن هستند. می‌گم پس خیلی زحمت کشیدن. خسته نباشن. می‌خندیم. می‌پرسه شما می‌تونید کمک کنید و چند نفری را پیدا کنید؟ می‌گم باشه. خودتان میدونید که من آدم‌های زیادی را این جا نمی‌شناسم. اما همان چند نفری را هم که می‌شناسم باهاشون صحبت می‌کنم که بهتان کمک کنند. از طرفی یک نفر را می‌شناسم که قبلن دانشجو بوده و مدتی هم رستوران یرانی داشته. ارتباطات وسیعی داره. اون می‌تونه بهتان کمک کنه هم برای معرفی دانشجو هم ایرانی مقیم. مخصوصن ایرانی مقیم. می‌گه خیلی خوبه. خوشحال می‌شه. یعنی جوری صحبت می‌کنه که من این جور فکر می‌کنم. می‌گه فردا نهار که می‌بینیم شما را؟ ما با بچه‌های انجمن قراره نهار را تو یک رستوران ایرانی بخوریم. می‌گم خودتان میدونید من این جا معاشرتم محدوده، بعد شما می‌گید نهار آن هم با بچه‌های انجمن؟ حالا بذارید این‌ آدم‌ها را براتان پیدا کنم. یک ساعت دیگه زنگ بزنید.


این داستان ادامه دارد...

Sunday، May 31، 2009

گریه و مشابه آن موقوف!

کاندیداهای ما چه توجیهی دارند که در نقش آدم بیچاره ظاهر می‌شن و هر کدام با روشی از توی کلاه‌شان یک نمایشی بیرون می‌کشند برای بیچاره‌نمایی و احساسی‌گری؟ نتیجه‌ی مظلوم‌نمایی تو جامعه ما، یعنی محبوب شدن، برنده بودن؛ حتا در موقعیت‌هایی که مطابق منطق ذاتی قضیه باید در نقش یک فرد قدرتمند ظاهر شد.

باورم نمی‌شد وقتی اشک‌های کرباسچی را روی گونه‌هاش دیدم. دوربینی که زوم می‌شد روی صورت و گونه‌ها و برق اشک‌ها و دست‌هایی که عینک را برمیداشت و اشک‌ها را پاک می‌کرد. مهوع است واقعن. همین چند سال قبل بود که خاتمی هم گریه کرد. حالا از گریه که بگذریم، سناریوی بیچاره‌نمایی زیاد در عرف سیاسی ما اتفاق میفته.

بازی با احساسات توده‌ی مردم برای برنده شدن توجیهی داره. اما بازی با احساسات از موضع آدم بیچاره و مورد ظلم واقع شده را موقع رقابت انتخاباتی نمی‌فهمم. یعنی می‌فهمم‌ها که مردم ما طرفدار آدم بیچاره و مظلوم هستند. به جان خودم اگرامام حسین برنده‌ی جنگ بود، حالا خودمان دشمن‌اش بودیم. دشمن‌اش هم نبودیم، اما این قدر رو سرمان نمی‌گذاشتیم‌اش. دلیل روانی که ریشه در مسایل اجتماعی‌مان داره برای پذیرش این جور رفتارها را کاملن می‌فهمم. اما قرار نیست که تن بهش بدم. خوشم بیاد. و بدتر این که برم به همانی رای بدم که بیشتر گریه کرده. قشنگ‌تر اشک ریخته. در این مسابقه‌ از بقیه مظلوم‌تر و بیچاره‌تر بوده.

مگه شعار هر کدام تان این نیست که قراره همه چیز را از بیخ و بن تغییر بدید؟ پس لطفن از همین جا شروع کنید. لطفن سناریوی بازی رقابت انتخاباتی‌تان را از موضع یک آدم قوی بنویسید، آدم قوی که ما چندین ده میلیون جمعیت بتونیم بهش اعتماد کنیم و کشوری را با ده کرور مشکل‌ بسپریم دست‌اش. آقاجان رقابت انتخاباتی‌ه! قراره رئیس جمهور بشید. پس لطفن با سینه‌ی سپر بیایید جلو بگید چه کاره‌اید، ما ببینیم رای بهتان بدیم یا نه. این اداهای مادر مرده‌گی را هم بندازید دور !

مشاطه

کاش عین قدیمی‌ها به دست خیاط و آرایش‌گر معتقد بودم؛ این که فلانی دستش خوب‌ه یا بد. اون وقت همه را می‌گذاشتم به حساب دست اون یارو آرایشگره و به خودم قول میدادم که دیگه پیش‌اش نرم. اما وقتی باور نداری به این چرندیات، فقط حواس‌ات به این‌ه که در زندگی‌ات روی همان پاشنه‌ی همیشگی می‌چرخه.

درست روزهایی که یاد گرفتم با موهام چکار کنم که جینگولک نباشه، همان جوری باشه که می‌خوام، با شیفتگی تو آینه به قیافه‌ی خودم نگاه می‌کردم و از زنانگی‌ چهره‌ام لذت می‌بردم و بین همه‌ی مشغله‌های ذهنی، یادم می‌آمد که زن هستم، اون وقت.

Thursday، May 28، 2009

حالا دیگه مجبورم

همیشه می‌گفتم که این جا هیچ احساسی از خارجی بودن ندارم و این می‌تونه حداقل چیزی باشه که من را از انتخابم برای این جا بودن، راضی نگه میداره. اما از از جمعه دیگه این طور نیست.

حالا احساس واقعی یک خارجی را دارم؛ با تمام تحقیر شدن، بی احترامی دیدن، بدون پناه و حمایت قانون. در کل تمام اون چیزها که مفهوم "خارجی" را در زبان می‌سازه. حالا پشیمانم از انتخابم از این جا بودن. حالا که چهار سال گذشته و چاره ای جز ادامه نیست. حالا یکی از اون فاکتورهای مهم برای این جا بودن خط خورده، اما مجبورم که بمانم و تا آخرش برم.

قبلن یکی دیگه از دلایل مهم این جا بودنم خط خورده بود، حالا این هم از دومی.

Friday، May 22، 2009

آدم عاقل

"آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمی‌شه." باید راجع به این فکر کنم. این که اگر هزاران مرتبه گزیده شد، آیا امیدی به عاقل شدن‌اش میره؟ اگر آره، چطوری؟ اگر نه، یعنی بره بمیره؟ این تنها راهه؟


چند روزی نیستم. دارم وسایل‌ام را جمع می‌کنم تا چند روزی جایی باشم که دسترسی به اینترنت هم نیست. اگر کامنت‌ها بی جواب ماند، دلیل‌اش همینه.