فهم مشترک
دبیرستان میرفتم که دیوار برلین خراب شد. هنوز هم صحنههایی که از تلویزیون دیدم یادمه. همینطور تصویرهای دیگهای که تا ماهها بعد از اتفاقاتی که داشت آن جا و جاهای دیگه میفتاد و از تلویزیون پخش میشد. این شد که آرزوم شد این که برم روسیه و اروپای شرقی و- کمی بعد هم- جمهوری های تازه استقلال یافته شوروی سابق. میدیدم اتفاق بزرگی افتاده. دلم میخواست تاثیرش را روی مردم و فرهنگشان و زندگیشان از نزدیک ببینم. مدام به برنامهام فکر میکردم. نقشه سفر و کجاها رفتن و هر کدام چقدر ماندن. اما نشد. در واقع چیزی مثل خیالپردازی بود تا برنامه. تو این نشدنها مدام نگران بودم که داره زمان میگذره و اتفاقات مهم و تاثیرات مستقیم بعد از آن را دارم از دست میدم، اما هنوز نرفتم که هیچ، امکان همچین سفر پر ماجرایی را حداقل تا مدتها ندارم. بعد دیگه یواش یواش کمرنگ شد. خوب دیگه دیر شده بود. شاید هم با همان یکی دو تا کشور کمونیستی که بعدن دیدم حساب دستم آمد. دیگه بی خیال شدم. شاید هم من آرزوهام و برنامه هام عوض شده بود. هر چی بود تو همان سفرها دیدم که وقتی موج آزادی خواهی هم بدون حساب کتاب باشه، چطور میتونه مردم را خوار و ذلیل کنه.
اما بدون این که اون برنامه سفر را عملی کنم یک چیز را فهمیدم؛ ما و مردمی که در کشورهای کمونیستی زندگی کردند احساسات مشترکی داریم. بهتر همدیگه را درک میکنیم. کافیه دور و برتان اگر دوست غربی که در کشورهای آزاد بزرگ شده و زندگی کرده، با دوستی که در کشوری کمونیستی زندگی کرده مقایسه کنید. هر بار اون لحظهی بالا رفتن از دیوار یا خراب کردنش را میبینم، یادم میاد که چه چیزهایی موجب درک مشترک میشه.
بعدننوشت: آنقدر ماها خوب هم را میفهمیم که همین هندیهایی که شرقی هستند و سنتی و صد تا چیز مشترک دیگه بینمان هست هم ما را در مواردی نمیفهمند. بعضی وقتها باید یک چیزهایی را در مورد اجبار و زور و قانون و لباس و مذهب و این قبیل حالیشان کنی. آخرش هم گیج میزنن. اما به طرف که کشور کمونیستی بزرگ شدی بگی ف تا فرحزاد رفته. تازه آن نگاه های غمبار و حسرت بارمان به هم برای تسلی خیلی معناها داره که اتفاقن عاشق همین تکهاش هستم.



