من آدم نیستم؟!
با آقای فیلمساز رفتیم محلهی زنان خودفروش. میخواد ازشان عکاسی کنه. گفتم که قصدش ساختن فیلمی مستند راجع به زنی است. اما کنار این علاقه داشت که عکسهایی هم از آن محله و زندگی زنان آن جا هم داشته باشه. خوب کار سادهای نبود. با پسر جوانی که آن جا کار میکرد صحبت کردیم، او هم خدا وکیلی، نه فقط برای پول، بلکه علاوه بر آن از سر مرام و معرفت تمام تلاشش را کرد تا کمک کنه. حالا اینها را به عنوان مقدمه عرض کردم تا بدانید ماجرا چی بود که سر از آن جا درآوردیم. با پسره رفتیم یکی از خانهها. خانمی-مثلن خانم رئیس آن جا- قبول نکرد که از زنهایی که براش کار میکنند، عکاسی بشه. عصبی هم گفت که نه و کله تکان داد. یک جوری که یعنی توقف بیجا مانع کسب است. خانهی بعدی. ترجمه کرد که خانم رئیس میگه اگر مرده میخواد کاری کنه میتونه بیاد تو. اما زنه نه. برای باقی کارها و عکاسی و اینها هم وقت نداریم.
هیچی به هیچی! اما زندگی را آن جا تا حدی دیدیم. زندگی که جاری بود، حالا زندگی نکبتی یا هر چی. دیدن زنهایی که داشتند در آشپزخانه آن خانهها آشپزی میکردند. زنهایی با بچههاشان جلوی در ایستاده بودند و هر از گاهی بچه را میانداختند بالا و میگرفتند و باقی زنهای هم هر از گاهی با بچه، بازی میکردند...به هر حال زندگی بود دیگه.
حالا کاری نداریم که پسره هم برای کار عکاسی در آن محله چه توصیههای ایمنی کرد و چه شد و مابقی ماجراها که سرمان آمد.
بعد از چند ساعت که حالمان بهتر شد از نکبتی که دیده بودیم؛ گفتم: میخوام همین امشب تا رسیدیم خانه یک مقاله بنویسم در بسط این موضوع که خود ما زنها هستیم که همدیگر را حذف میکنیم و نیازهای خودمان را نادیده میگیریم. همهمان یک پا مردسالاریم. آقای فیلمساز که انتظار یک بحث جدی را داشت با بیحوصلگی و خستگی گفت: اوهوم. گفتم: دیدی؟ زنه برگشته میگه مرده بیاد تو کاری میخواد انجام بده! پس من آدم نیستم؟!



