Sunday, May 25, 2008

من، لاي كاغذ باطله‌ها

هر يك‌شنبه يكي مياد دم در هر كدام از واحدهاي ساختمان و روزنامه‌هاي باطله را مي‌خره.

كارگري كه هر روز براي تميز كردن خانه مياد، هميشه چند تايي روزنامه باطله براي تميزكاري خانه، يك گوشه‌اي قايم ميكنه كه يك وقت همه‌شان را ندم بره.

پارسال يك روزنامه‌اي اينجا باهام مصاحبه كره بود. در مورد...حالا اينش مهم نيست اصلا. يك نسخه از روزنامه را گذاشته بودم توي يكي از قفسه‌هاي اتاق خواب، كنار بعضي كاغذهاي ديگه.

***
دنبال كاغذي تو قفسه‌ها مي‌گشتم. هر چي كاغذ و ماغذ بود زدم كنار، زير و رو كردم، اينور كردم اونور كردم ...پيداش نكردم. اين وسط يادم افتاد روزنامه‌ها را هم همين‌جا گذاشته بودم. پس چرا اون هم نيست. يعني چي كارشان كردم اينها را. با هم يك جا بودند. كارگره هم با خونسري كه خاص جماعت اينجاست، داره كار مي‌كنه. بهش ميگم روزنامه‌ها و كاغذهائي كه اينجا گذاشته بودم ميداني كجان؟ هر چند مطمئن بودم اون دست نزده. تا شنيد روزنامه، اشاره كرد به روزنامه‌هاي خودش كه اون گوشه موشه‌ها قايم ميكنه. ميگم نه بابا! روزنامه و كاغذهاي خودمو ميگم كه اينجا بودن. چي‌كار به روزنامه هاي تو دارم! باز با اون انگليسي نيم‌بندش همراه با اشاره كه فلان جاست. من هم لجم گرفته كه چرا اصلا از اين مي‌پرسم. مي‌گم هيچي ولش كن! پشتمو كردم بهش و دوباره لابلاي كاغذهاي طبقه‌هاي ديگه را مي‌گردم كه شايد اشتباهي جابه جا شان كردم. ديدم رفته روزنامه باطله‌ها را آوررده جلوم گرفته. حالا من كلافه از پيدا نكردن كاغذي كه بدجور لازمش دارم، اين هم اين وسط گير داده به روزنامه باطله‌هاش. ميگم كاري ندارم با اينها. مي‌بينم مصر اشاره مي‌كنه به روزنامه‌ها و قفسه و....يكهو انگار بهم الهامي شده باشه. روزنامه‌ها را مي‌قاپم از دستش، به هم مي‌ريزمشان و با عجله نگاهشان مي‌كنم. چشمم ميافته به مصاحبه‌اي كه نصف بيشترش پاره شده. خشكم ميزنه. اصلا سابقه نداشته دست به دفتر دستك هاي من بزنه. روي ميز هميشه كلي كاغذ پخش و پلاست، اما حتي جابه‌جاشان هم نمي‌كنه. اونوقت يك كاره رفته سراغ قفسه‌اي كه اصلا نبايد دست بزنه. ميام چيزي بگم يكهو خنده ام ميگيره. ميزنم زير خنده.

يقين دارم با اين كارش خواسته چيزي به من بگه. يك حرف مهم. يك پيام. خواسته بگه: خانوم جان! جمع كن بينيم اين كاغذ پاره‌هاتو! خودتو مسخره كردي؟ اين كارها كه تو مي‌كني به درد همان شيشه پاك كردن مي‌خوره. دارم به اين پيام فكر ميكنم.

Friday, May 23, 2008

كمي جرات

بي‌بي چك گرفتم و الان‌ها برگشتم خانه. اما دست و دلم نميره كه ببينم اوضاع از چه قراره

زپلشك آيد و زن زايد و مهمان ز درآيد يعني همين كه بعد از پنج دقيقه جيش كردن ببينم دو تا خط روي نوار تست ظاهر شده.

چند هفته پيش كه همه چيز بين‌مان عالي بود(البته فقط براي چند روز) وقتي كنار هم دراز كشيده بوديم يك لحظه دلم خواست ازش بچه داشته باشم. حتي با وجودي‌كه بعد از رفتن من از اينجا، هيچ وقت همديگه را نبينيم. بدون ازدواج و با وجود سختي‌هاي اين جور زندگي. از اون زن‌هايي نيستم كه عشق مادر بودن منو كشته باشه. زن‌هايي كه به هر راهي متوسل مي‌شن فقط براي مادر شدن. اما براي يك لحظه دلم خواست از اون بچه داشته باشم. خودش مهم بود. شايد دلم مي‌خواست ازش چيزي داشته باشم براي سا‌ل‌هايي كه نمي‌بينمش. چقدر خوب كه جلوي خودم را گرفتم و نگفتم احساسم را. چند روز بعدش نه فقط اين احساس ناپديد شد؛ بلكه ديدم حتي نمي‌خوامش. هيجانات و رمانس‌هاي اين مقطع كوتاه‌ كه ته كشيد، فهميدم همه چيز تو رابطه‌مان مثل سابقه. همان چيزهاي آزاردهنده و همان جاهاي خالي كه به خاطرشان دلم هواي حضور يك مرد را داره، هنوز هستند. همان‌دلايلي كه باعث شد چند ماه پيش بهش گفته بودم نمي‌خوام ديگه ادامه بدم و تمام؛ همه آنها هنوز خودنمائي مي‌كنند

از هفته پيش ديگه جواب تلفن‌هاش را ندادم

اوضاع را دارم بعد از ظاهر شدن دو تا خط روي نوار تصور ميكنم

فعلا برم ببينم كي جراتش را پيدا ميكنم كه بي‌بي چك را از قوطي اش دربيارم و برم توالت


نتيجه‌نوشت:اوضاع روبه‌راهه، فقط يك خط بود

Thursday, May 22, 2008

شرح وضعيت

فلوكستين‌ها گويا اثر خودش را كرده. در مجموع خوبم. خيلي خوب. اما وضعيت‌ام پيچيدگي‌هائي داره كه سر در نميارم ازش. چند تايي از علائم افسردگي و چند تايي از علايم سرخوشي و چند تايي هم اي‌ي‌ي‌ي. و همه اين علايم همزمان و همراه با هم.

اين روزها به زور يك چهارم ترازودون خوابم مي‌بره. دوز بيشتر فلوكستين باعث شده يادم برده همه تعليق‌هاي زندگي فعلي، نامعلوم بودن زندگي آينده و وحشتم از سختي حداقل پنج-شش سال آينده را.

مثل آشپزي كه ديمي مواد را قاطي كنه يا خياطي كه وجبي كار كنه، داروها را كم و زياد مي‌كنم. مد‌ت‌هاست كه به دكترم- كه پيشتر با ايميل با هم در ارتباط بوديم- دسترسي ندارم. نمي‌دانم چه اتفاقي براي ميل باكس‌اش افتاده. فقط ميدانم كه رفته امريكا. گندش بزنند. همه دارند ميرن.

تا جائي‌كه سواد روان‌شناسي من قد ميده، بدخوابي و از دست دادن ليبيدو از علائم افسردگي‌ه. اما با وجود بهتر بودن وضعيت روحي‌ام، اين دو تا علامت به شكل مزمني ظاهر شده‌اند. آن هم ناگهاني. جالبه كه در شرايط افسردگي خبري از اين نشانه‌ها نبود. نگرانم. نميدانم. شايد هم اين‌ها نتيجه اتفاقاتي‌ه كه ماه‌هاي اخير برام افتاده.

تمام اون روش‌هايي كه دكتر چند سال پيش براي حل اين مشكل بهم گفته بود را انجام ميدم. تاثيري نداشته. عجيب اينكه از اثرات جانبي ترازودون افزايش ليبيدو ست. اما بازهم....

شرايط زندگيم اين روزها طوري نيست كه نبود اين ميل مشكل ساز باشه. ميشه فقط نگران بي‌خوابي بود. اما احساس نقص مي‌كنم. احساس معيوب بودن. احساس پيري. از طرفي مي‌ترسم مثل چند سال پيش، اين ماجرا چند سالي طول بكشه و ريشه‌دار بشه و بالاخره كار به دارودرماني برسه.

هميشه وضعيت‌ام بايد چيزي براي نگران كردن من تو چنته داشته باشه.

Wednesday, May 21, 2008

تازه عروس و داماد ما

پيرزن زنگ ميزنه شكايت پيرمرد را مي‌كنه. همان داستان‌هاي هميشگي وقديمي كه با بالا رفتن سن‌شان بيشتر شده. هم اداهاي پيرمرد. هم حساسيت‌هاي پيرزن. گوش ميكنم. ميگه. گوش ميكنم. باز ميگه... سعي ميكنم آرام‌اش كنم. نميشه. ميگم واقعا من چه كار ميتونم بكنم؟ مي‌خواهي بيام ايران؟ ميگه نه. كار داري. درس داري. كجا بيايي؟ ميگم اگر واقعا كاري هست كه من بتونم انجام بدم، بيام. بليط هم كه دارم. فقط بايد اوكي‌اش كنم. ميگه نه. تازه تو چه كار ميتوني بكني. عادت‌هاي هميشگي‌اش‌ه ديگه. مي‌بينم بالاخره رفت سر حرف حساب. شايد تو اون خانه تنها من بدانم كه اين دوتا چقدر عاشق هم‌ان، درعين جر و بحث ها و يك به دو كردن‌هاشان. مشكل همه عمرشان اين بوده كه نه پيرمرد دست از كارهايي برداشت كه لج همه را در مياره و همه را شاكي‌ مي‌كنه. پيرزن هم هيچ وقت حالي‌اش نشد كه زبان پيرمرد را ياد بگيره تا يك دفعه او را سر لج نياره. ميدانم كه پيرمرد رام‌ترين مرد دنياست، اما پيرزن-نه از سر بدخواهي- اغلب از دري وارد شده كه پيرمرد را عصبي‌تر كرده و سال‌هاي پيري مصرترش كرده بر رفتارهاي قديمي‌اش. مگه ميشه اينها را حالي‌شان كني. تازه چه فايده‌اي داره، آنهم بعد از بيشتر از نيم قرن زندگي مشترك.

بعد كه همه چيزها را ميگه و خالي ميشه، مرتب مي‌گه ببخشيد ناراحتت كردم. نميخواستم بگم. ديگه نتونستم طاقت بيارم. هرچه ميگم طوري نيست. بالاخره تو خانواده بايد گفت بعضي از اينها را.شايد بشه كمكي كرد. هيچي كه نباشه خالي مي‌شيم. اما باز عذرخواهي مي‌كنه. قطع مي كنه. به يك ساعت نكشيده دوباره زنگ ميزنه. باز بقيه حرفها كه يادش اومده.

ميدونم اينها چه معني داره براي پيرزن من كه هيچ وقت عادت به حرافي نداشته. هيچ وقت از اين چيزها با كسي حرف نزده.
ميدونم اون كارهاي پيرمرد هم كه حرص آدم را درمياره، چه معني داره. يعني هر دو از آستانه انفجار و اين حرفها گذشته‌اند. منفجر شده‌اند. پاشيدند. تازه تو اين سن و سال يكي‌شان اخلاق هاي افتضاحش را شدت و حدت داده. اون يكي هم رفته تو قالب يك شخصيت نق نقو.

تمام روز بهشان فكر ميكنم. به تنش‌هاي بين اون دو تا. فضاي خانه. دو نفري كه الان بايد لذت ببرند از زندگي‌شان. اما مثل تازه عروس و دامادها، افتاده‌اند به جروبحث.

كاري از دستم برنمياد. اصلا اون وسط من چه‌كاره ام كه بتونم كاري بكنم.

از يك زاويه ديگه نگاه ميكنم. ميدونم پيرمرد از اينجور اخلاق ها داره. اما نميدانم اين‌ها كه پيرزن گفت تا چه حد به همان غلظتي‌ه كه تعريف كرده. يا حساسيت‌هاي پيرزن باعث ميشه اينجور ببينه. يا اينكه اصلا با حساسيت‌هاش شدت داده وضعيت را. فضاي خانه را به خوبي ميتونم مجسم كنم. اين وسط با حضور خواهره اوضاع بدتر هم هست. به جاي صحبت‌هايي كه اوضاع را آرام كنه، مدام حرف‌هايي ميزنه كه اوضاع را بدتر مي‌كنه. قبل از دعوا با حرف‌هاش حساسيت‌هاي پيرزن را تشديد مي‌كنه؛ بعد از اتمام دعوا، هم خشم‌ و هم حساسيت‌‌هاي پيرزن را تقويت مي‌كنه.

حسابي قاطي كرده‌ام به خاطر ناتواني‌هام.

پي‌نوشت: خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم بودنم شايد جور ديگه مشكل را حادتر مي‌كرد. پس هيچي! اين را هم بايد بي‌خيال شد. يك عمر را اينجور گذرانده‌اند بقيه‌اش هم روش

Saturday, May 17, 2008

شده‌ام پينوكيو

چند روز اخير افتاده‌ام تو اين چرخه. نه به اون طور كار كردن روزانه 17-18 ساعت. نه به اينكه مدام جلوي كامپيوترم، اما شب كه ميرم بخوابم شايد فقط چهار تا مطلب كدگذاري كرده باشم. خدا خير بده اينترنت را با جذابيت‌هاي بيكرانش. هر چند براي پينوكيو وبي‌خيال شدن از سفر اديسه‌ايش و پي شيطنت و بازيگوشي رفتن، بي نهايت موضوع هست. اينترنت نبود، چيزهاي ديگه.

Wednesday, May 14, 2008

هيجان

يكي از بچه‌ها كه منتظر جواب بي‌.بي‌.سي براي مصاحبه بود؛ ديشب خبر داد كه جمعه مصاحبه نهايي‌اش است .امروز آمد اينجا و با هم صبحانه خورديم و بين صبحانه راجع به مصاحبه كه به شكل ويدئو كنفرانس‌ه حرف زديم و گاهي هم شوخي كرديم. همينطور راجع به لباس كه چي مناسب تره و موهاش كه بهتره كوتاه بشه. بعدش هم رفتيم دنبال همين كارها، خريد بليط و كوتاهي مو و خريد كفش و كيف. بعد هم موقع نهار از بخش‌هاي جدي مصاحبه حرف زديم و سوالات مصاحبه و همچنين... راجع غذا

خيلي خوشحالم براش. دختر كوچولوي شادي‌ه كه وقتي بداخلاق ميشه مي‌ترسي از قيافه‌اش. وقتي ميگم دختر كوچولو منظورم كسي‌ با بيست و هفت سال سن‌ه. البته به نظرم بيشتر از بي.‌بي‌.سي و بخش خبرهاي ايران، به درد برنامه‌هاي "نشنال جئوگرافيك" و "تراول اند ليوينگ" ميخوره. اينكه بياد جلوي دوربين با هيجان حرف بزنه. گاهي بعد از خوردن غذايي جلوي دوربين شكلكي دربياره. بعد يك شكلك ديگه دربياره از هيجان ديدني‌هاي شهري كه داره معرفي‌اش ميكنه

خدايا! من چرا به جاي اون اينقدر هيجان دارم؟ ديشب پاي تلفن بيشتر از اون، من راجع به برنامه‌هاي امروز حرف زدم و اون مرتب تكرار كرد: نه بابا، انتخاب نميشم كه! در حاليكه احتمال انتخاب شدنش زياده. تو اين مرحله تنها اون و دو نفر ديگه باقي مانده‌اند.دلم ميخواست بزنم پس سرش. آخه از يك دختر كوچولوي شيطون شاد كه دايم در حال ورجه وورجه است، وقتي هم كه داره از تئوري‌هاي پست كلنيال و رد پاي آن در ادبيات حرف ميزنه، ميخواهي بي‌خيال خواب و خستگي بشي و تا خود صبح گوش كني به حرفهاش؛ نميشه انتظار داشت كه نااميد باشه.

اون دو نفر ديگه را نميشناسم، اما دلم ميخواد اين دوستي كه سرش پر از ايده هاي بكره و تمام وجودش پر از زندگي‌ه، توي بي‌.بي‌.سي باشه و از ايران را بنويسه

Tuesday, May 13, 2008

روزمره

وقتي خانم حنا ايده نوشتن بخش‌هايي از پست ها را به انگليسي داد، به نظرم عالي آمد. اما تنبلي نميذاشت كه خودم امتحان كنم. بالاخره امروز اينكار را انجام دادم. بعد ازظهر موقع قهوه و سيگار . مجموعه‌اي از پنج پست آخر وبلاگ. هشتصد كلمه. با خودم قرار گذاشته بودم كه اصلا نگاهي به ديكشنري نندازم تا دامنه لغاتم را براي بيان همين مسائل روزمره محك بزنم. به نظرم خيلي خوب اومد. اما راضيم نميكنه. نوشته‌ام كاملا بوي زبان فارسي را ميده، نه بوي انگليسي را. تصميم دارم اين نوشتن را ادامه بدم



ديگه ياد گرفتم موقع خريد تنها چيزهاي ضروري را بردارم و بذارم تو كارت و وقتي برميگردم خانه، آشپزخانه را پر شكلات و بيسكوئيت و هفتصد جور تنقلات نكنم. تو اين مدت خيلي موفق بودم. اوايل سخت بود. اون هم براي من كه عاشق شكلاتم و يكي از تفريحاتم خريد خوراكيه. نتيجه اش هم اينكه پوستم خيلي بهتره. وزنم هم كم شده. اما چقدر كم رانميدونم. اينقدر كه لباسهاي‌تنگ قبل به راحتي اندازه است. حتي يكي از شلوارها كمي گشاد شده برام.

هرچند بايد اعتراف كنم كه گرماي كشنده اين فصل به دادم رسيد. فصل باران‌هاي سيل‌آساي اينجا به زودي شروع ميشه. فصلي كه خوردن شكلات با قهوه تو بالكن و تماشاي باران جون ميده. اميدوارم تو اون فصل اين عادت دوباره خودنمايي نكنه.